صفحه اصلی

ايميل ما

آرشيو مطالب

طراح قالب

کاربر مهمان، خوش آمديد!

منوی اصلی
لينکهاي سريع

آرشیو ماهانه
آذر ۸٩
آبان ۸٩

لينک دوستان

لوگوی دوستان

توضیحات


آمار بازدید

» تعداد بازديدها:
» کاربر: Admin




تبلیغات





تفسیر نمونه / آیت الله مکارم شیرازی / سوره بقره آیه 1 تا 50

 محتوا و فضیلت سوره
جامعیت این سوره از نظر اصول اعتقادى اسلام و بسیارى از مسائل عملى: عبادى، اجتماعى، سیاسى و اقتصادى قابل انکار نیست زیرا در این سوره:
1.
بحثهایى پیرامون توحید و شناسایى خدا به خصوص از طریق مطالعه اسرار آفرینش آمده است;
2.
بحثهایى در زمینه معاد و زندگى پس از مرگ;
3.
بحثهایى درباره اعجاز قرآن و اهمّیّت این کتاب آسمانى;
4.
بحثهاى مفصّلى درباره یهود و منافقان و موضع گیریهاى خاصّ آنها در برابر اسلام و قرآن و انواع کارشکنى هاى آنان در این رابطه;
5.
بحثهایى در زمینه تاریخ پیامبران بزرگ، به خصوص ابراهیم و موسى;
6.
بحثهایى درباره احکام مختلف اسلامى از جمله نماز، روزه، جهاد، حج و تغییر قبله، ازدواج و طلاق، احکام تجارت و قسمت مهمّى از احکام ربا، به خصوص بحثهایى در زمینه انفاق در راه خدا، همچنین مسأله قصاص و تحریم قسمتى از گوشتهاى حرام و قِمار و شراب و بخشى از احکام وصیّت و مانند آن آمده است.
در فضیلت این سوره از پیامبر اکرم(ص) پرسیدند: کدام یک از سوره هاى قرآن برتر است؟
فرمود: «سوره بقره
عرض کردند: کدام آیه از آیات سوره بقره افضل است؟
فرمود: «آیة الکرسى

به ادامه مطلب بروید...


 سوره بقره

 
 
محتوا و فضیلت سوره
جامعیت این سوره از نظر اصول اعتقادى اسلام و بسیارى از مسائل عملى: عبادى، اجتماعى، سیاسى و اقتصادى قابل انکار نیست زیرا در این سوره:
1.
بحثهایى پیرامون توحید و شناسایى خدا به خصوص از طریق مطالعه اسرار آفرینش آمده است;
2.
بحثهایى در زمینه معاد و زندگى پس از مرگ;
3.
بحثهایى درباره اعجاز قرآن و اهمّیّت این کتاب آسمانى;
4.
بحثهاى مفصّلى درباره یهود و منافقان و موضع گیریهاى خاصّ آنها در برابر اسلام و قرآن و انواع کارشکنى هاى آنان در این رابطه;
5.
بحثهایى در زمینه تاریخ پیامبران بزرگ، به خصوص ابراهیم و موسى;
6.
بحثهایى درباره احکام مختلف اسلامى از جمله نماز، روزه، جهاد، حج و تغییر قبله، ازدواج و طلاق، احکام تجارت و قسمت مهمّى از احکام ربا، به خصوص بحثهایى در زمینه انفاق در راه خدا، همچنین مسأله قصاص و تحریم قسمتى از گوشتهاى حرام و قِمار و شراب و بخشى از احکام وصیّت و مانند آن آمده است.
در فضیلت این سوره از پیامبر اکرم(ص) پرسیدند: کدام یک از سوره هاى قرآن برتر است؟
فرمود: «سوره بقره
عرض کردند: کدام آیه از آیات سوره بقره افضل است؟
فرمود: «آیة الکرسى

  
تحقیق درباره حروف مقطعه قرآن
(
آیه 1) در آغاز 29 سوره از قرآن با حروف مقطعه برخورد مى کنیم. این حروف همیشه جزء کلمات اسرارآمیز قرآن محسوب مى شده و با گذشت زمان و تحقیقات دانشمندان، تفسیرهاى جدیدى براى آن یافت مى شود.
جالب اینکه در هیچ یک از تواریخ ندیده ایم که عرب جاهلى و مشرکان، وجود حروف مقطعه را در آغاز بسیارى از سوره هاى قرآن، بر پیغمبر(ص) خرده بگیرند و آن را وسیله اى براى سخریه قرار دهند. این مى رساند که آنها از اسرار وجود حروف مقطعه بى خبر نبوده اند.
به هر حال، چند تفسیر که هماهنگ با آخرین تحقیقاتى است که در این زمینه به عمل آمده، در آغاز این سوره و سوره هاى آل عمران و أعراف بیان خواهیم کرد. اکنون به مهم ترین آنها مى پردازیم:
این حروف اشاره به این است که این کتاب آسمانى با آن عظمت و اهمّیّتى که سخنوران عرب و غیرعرب را متحیّر ساخته و دانشمندان را از معارضه با آن عاجز نموده، از نمونه همین حروفى است که در اختیار همگان قرار دارد. با اینکه قرآن از حروف الفبا ترکیب یافته، به قدرى کلمات آن موزون است ومعانى بزرگى در بر دارد که در اعماق دل و جان انسان نفوذ مى کند، روح را مملوّ از اعجاب و تحسین مى سازد و اندیشه ها را در برابر خود وادار به تعظیم مى نماید.
همان طور که خداوند بزرگ از خاک، موجوداتى همچون انسان با آن ساختمان شگفت انگیز، انواع پرندگان و جانداران و گیاهان و گلهاى رنگارنگ مى آفریند و ما از آن کاسه و کوزه و مانند آن مى سازیم، خداوند از حروف الفبا و کلمات معمولى، مطالب و معانى بلند را در قالب الفاظ زیبا و کلمات موزون ریخته و اسلوب خاصّى در آن به کار برده. آرى همین حروف در اختیار انسانها نیز هست ولى توانایى ندارند که ترکیبها وجمله بندى هایى بسان قرآن ابداع کنند.

  
عصر طلایى ادبیات عرب
عصر جاهلیت از نظر ادبیات یک عصر طلایى بود. همان اعراب بادیه نشین، همان پابرهنه ها با تمام محرومیتهاى اقتصادى و اجتماعى، دلهایى سرشار از ذوق ادبى و سخن سنجى داشتند. عربها در زمان جاهلیت یک بازار بزرگ سال به نام بازار عکاظ داشتند که یک مجمع مهمّ ادبى و کنگره سیاسى ـ قضایى نیز محسوب مى شد.
در این بازار، علاوه بر فعالیتهاى اقتصادى، عالى ترین نمونه هاى نظم و نثر عربى از طرف شعرا و سخن سرایان توانا عرضه مى گردید و بهترین آنها به عنوان شعر سال انتخاب مى شد. البتّه موفّقیّت در این مسابقه بزرگ ادبى، افتخار بزرگى براى سراینده آن شعر و قبیله اش بود.
در چنین عصرى، قرآن آنها را به مقابله به مثل دعوت کرد و همه از آوردن مانند آن اظهار عجز کردند.
گواه زنده این تفسیر حدیثى است که از امام سجّاد(ع) رسیده آنجا که مى فرماید: «قریش و یهود به قرآن نسبت ناروا دادند گفتند: قرآن سِحر است، آن را خودش ساخته و به خدا نسبت داده است. خداوند به آنها اعلام فرمود: الم ذلِکَ الْکِتَابُ. یعنى اى محمّد، کتابى که بر تو فرو فرستادیم از همین حروف مقطعه (الف، لام، میم) و مانند آن است ـ که همان حروف الفباى شماست ـ همانند آن را بیاورید اگر راست مى گویید
نکته دیگرى که این نظریه را تأیید مى کند این است که در 24 مورد از آغاز سوره هاى قرآن پس از ذکر حروف مقطعه سخن از قرآن و عظمت آن به میان آمده است و این نشان مى دهد که میان حروف مقطعه و عظمت قرآن ارتباط وجود دارد.
(
آیه 2) بعد از بیان حروف مقطعه، قرآن به عظمت این کتاب آسمانى اشاره کرده مى گوید: «آن کتاب باعظمتى است که شک در آن راه ندارد» (ذلِکَ الْکِتَابُ لاَرَیْبَ فِیهِ).
اینکه مى گوید شک در آن راه ندارد، یک ادّعا نیست بلکه آن چنان آثار صدق، عظمت، انسجام، استحکام، عمق معانى، فصاحت لغات و تعبیرات در آن نمایان است که هرگونه وسوسه و شک را از خود دور مى کند.
جالب اینکه گذشت زمان نه تنها طراوت آن را نمى کاهد بلکه هر قدر علم به سوى تکامل پیش مى رود درخشش این آیات بیشتر مى شود.
در پایان آیه مى فرماید: «و مایه هدایت پرهیزگاران است» (هُدًى لِلْمُتَّقِینَ).
 

  
هدایت چیست
واژه «هدایت» در قرآن به دو معنى بازگشت مى کند:
نخست هدایت تکوینى و منظور از آن رهبرى موجودات بهوسیله پروردگار زیر پوشش نظام آفرینش و قانونمندى هاى حساب شده جهان هستى است.
و دیگر هدایت تشریعى که بهوسیله پیامبران و کتابهاى آسمانى انجام مى گیرد و انسانها باتعلیم و تربیت آنان در مسیر تکامل پیش مى روند.
 

  
چرا هدایت قرآن ویژه پرهیزگاران است
مسلّماً قرآن براى هدایت همه جهانیان نازل شده، ولى تا مرحله اى از تقوا در وجود انسان نباشد (مرحله تسلیم در مقابل حق و پذیرش آنچه هماهنگ با عقل و فطرت مى باشد) محال است انسان از هدایت کتابهاى آسمانى و دعوت انبیا بهره بگیرد. «زمین شوره زار هرگز سنبل برنیارد اگرچه هزاران مرتبه بر آن باران ببارد».
سرزمین وجود انسانى نیز تا از لجاجت و تعصّب پاک نشود، بذر هدایت را نمى پذیرد. از این رو، خداوند مى فرماید: قرآن مایه هدایت پرهیزگاران است.
 

  
آثار تقوا در روح و جسم انسان
(
آیه 3) قرآن در آغاز این سوره، مردم را در ارتباط با آیین اسلام به سه گروه تقسیم مى کند:
1. «
متّقین» (پرهیزگاران) که اسلام را در تمام ابعادش پذیرا گشته اند; 2. «کافران» که در نقطه مقابل گروه اوّل قرار گرفته و به کفر خود معترفند; 3. «منافقان» که داراى دو چهره اند، با مسلمانان ظاهراً مسلمان و با گروه مخالف، مخالف اسلامند. البتّه چهره اصلى آنها همان چهره کفر است. بى شک زیان این گروه براى اسلام بیش از گروه دوم است. به همین سبب، قرآن با آنها برخورد شدیدترى دارد.
در این آیه و دو آیه بعد سخن از گروه اوّل است، ویژگیهاى آنها را از نظر ایمان و عمل در پنج عنوان مطرح مى کند:

  1.
ایمان به غیب
«(
پرهیزگاران) کسانى هستند که به غیب ]= آنچه از حس پوشیده و پنهان است [ایمان مى آورند» (الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ).
غیب و شهود دو نقطه مقابل یکدیگرند. عالم شهود عالم محسوسات است و جهان غیب ماوراى حس زیرا «غیب» در لغت به معنى چیزى است که پوشیده و پنهان است و چون عالم ماوراى محسوسات از حسّ ما پوشیده است، به آن غیب گفته مى شود.
ایمان به غیب نخستین نقطه اى است که مؤمنان را از غیر آنها جدا مى سازد و پیروان ادیان آسمانى را در برابر منکران خدا و وحى و قیامت قرار مى دهد. به همین دلیل، نخستین ویژگى پرهیزگاران، ایمان به غیب ذکر شده است.
مؤمنان به غیب عقیده دارند سازنده عالم آفرینش علم و قدرتى بى انتها و عظمت و ادراکى بى نهایت دارد او ازلى و ابدى است و مرگ به معنى فنا و نابودى نیست بلکه دریچه اى است به جهان وسیع تر و پهناورتر.
در حالى که یک فرد مادّى معتقد است، جهان هستى محدود است به آنچه ما مى بینیم و قوانین طبیعت بدون هیچ نقشه و برنامه اى پدیدآورنده این جهان است و پس از مرگ همه چیز پایان مى گیرد.
آیا این دو انسان با هم قابل مقایسه اند؟
اوّلى نمى تواند از حق و عدالت و خیرخواهى و کمک به دیگران صرف نظر کند و دومى دلیلى براى هیچ یک از این امور نمى بیند مگر آنچه در زندگى مادّى او براى امروز یا فردا اثر داشته باشد. به همین دلیل در دنیاى مؤمنان راستین برادرى است و تفاهم، پاکى است و تعاون، امّا در دنیاى مادّیگرى استعمار است و استثمار، خونریزى است و غارت و چپاول و این سیر قهقرایى را تمدّن و پیشرفت و ترقّى نام مى نهند.
و اگر قرآن نقطه شروع تقوا را در آیه فوق ایمان به غیب دانسته دلیلش همین است.
«
غیب» در اینجا داراى مفهوم وسیع کلمه مى باشد و اگر در بعضى روایات، غیب در آیه فوق به امام غائب حضرت مهدى(عج) تفسیر شده، در حقیقت مى خواهد وسعت معنى ایمان به غیب را حتّى نسبت به امام غائب، مجسّم کند بى آنکه به آن مصداق محدود باشد.
 

  2.
ارتباط با خدا
ویژگى دیگر پرهیزگاران این است: «و نماز را به پا مى دارند» (وَ یُقِیمُونَ الصَّلَوةَ).
«
نماز» که رمز ارتباط با خداست، مؤمنانى را که به جهان ماوراى طبیعت راه یافته اند در یک رابطه دائمى با آن مبدأ بزرگ آفرینش نگه مى دارد. آنها تنها در برابر خدا سر تعظیم فرود مى آورند و تنها تسلیم آفریننده بزرگ جهان هستى هستند.
چنین انسانى احساس مى کند از مخلوقات دیگر فراتر رفته و ارزش آن را یافته که با خدا سخن بگوید و این بزرگ ترین عامل تربیت اوست.

  3.
ارتباط با انسانها
پرهیزگاران، علاوه بر ارتباط دائم با پروردگار، رابطه نزدیک و مستمرى با خلق خدا دارند. به همین دلیل قرآن سومین ویژگى آنها را چنین بیان مى کند: «و از تمام نعمتها و مواهبى که به آنان روزى دادیم انفاق مى کنند» (وَ مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنْفِقُونَ).
 
قابل توجّه اینکه قرآن نمى گوید مِن اموالهم ینفقون (از اموالشان انفاق مى کنند)، بلکه مى گوید «مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ» (از آنچه به آنها روزى دادیم). به این ترتیب، مسأله «انفاق» را چنان تعمیم مى دهد که تمام مواهب مادّى و معنوى را در بر مى گیرد. بنابراین، پرهیزگاران کسانى هستند که نه تنها از اموال بلکه از علم و اندیشه، نیروهاى جسمانى، مقام و موقعیّت اجتماعى و همه سرمایه هاى خود به آنها که نیاز دارند مى بخشند بى آنکه انتظار پاداشى داشته باشند.

  
ویژگى چهارم پرهیزگاران
(
آیه 4) ایمان به پیامبران و برنامه هاى الهى است. قرآن مى گوید: «و آنان به آنچه بر تو نازل شده، و آنچه پیش از تو (بر پیامبران پیشین) نازل گردیده ایمان مى آورند» (وَالَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِمَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ وَ مَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِکَ).
آنان نه تنها ادیان آسمانى را عامل تفرقه و نفاق نمى شمرند بلکه با توجّه به وحدت اصولى آنها، وسیله اى براى ارتباط و پیوند میان انسانها مى دانند.

  5.
ایمان به رستاخیز
آخرین صفتى است که در این سلسله از صفات، براى پرهیزگاران بیان شده است. مى فرماید: «و به رستاخیز یقین دارند» (وَ بِالاَْخِرَةِ هُمْ یُوقِنُونَ).
آنان یقین دارند که انسان عبث و بى هدف آفریده نشده، آفرینش براى او خطّ سیرى تعیین کرده است که با مرگ پایان نمى گیرد. او اعتراف دارد که عدالت مطلق پروردگار در انتظار همگان است.
این اعتقاد به او آرامش مى بخشد، از فشارهایى که در طریق انجام مسؤولیتها بر او وارد مى شود نه تنها رنج نمى برد بلکه از آن استقبال مى کند و اطمینان دارد که کوچک ترین عمل نیک و بد، پاداش و کیفر دارد، بعد از مرگ به جهانى وسیع تر که از هرگونه ستم خالى است، انتقال مى یابد و از رحمت وسیع و الطاف پروردگار بزرگ بهره مند مى گردد.
 
ایمان به رستاخیز اثر عمیقى در تربیت انسانها دارد. به آنها شهامت و شجاعت مى بخشد زیرا بر اساس آن، اوج افتخار در زندگى این جهان، شهادت در راه یک هدف مقدّس الهى است که آغاز یک زندگى جاودانى است.
ایمان به قیامت، انسان را در برابر گناه کنترل مى کند. به هر نسبت که ایمان قوى تر باشد گناه کم تر است.
(
آیه 5) این آیه به عاقبت مؤمنانى که صفات پنجگانه فوق را در خود جمع کرده اند اشاره کرده مى فرماید: «آنان بر طریق هدایت پروردگارشانند» (أُولَـئِکَ عَلَى هُدًى مِنْ رَبِّهِمْ). «و آنان رستگارانند» (أُولَـئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ).
جمله «من ربّهم» اشاره به این حقیقت است که هدایت و رستگارى آنها از سوى خدا تضمین شده است.
جمله «عَلَى هُدًى مِنْ رَبِّهِمْ» اشاره به اینکه هدایت الهى همچون مرکب راهوارى است که بر آن سوارند و به کمک آن به سوى رستگارى و سعادت پیش مى روند.
تعبیر «هدًى» به صورت نکره، اشاره به عظمت هدایتى است که از ناحیه خداوند شامل حالشان مى شود یعنى هدایتى عظیم دارند.
جمله «هُمُ المُفلِحون» دلیل بر انحصار است یعنى تنها راه رستگارى راه این گروه است که با کسب پنج صفت فوق مشمول هدایت الهى گشته اند.
 

  
حقیقت تقوا چیست
«
تقوا» از ماده «وقایه» به معنى نگه دارى یا خویشتن دارى است. به تعبیرى دیگر، یک نیروى کنترل درونى است که انسان را در برابر طغیان شهوات حفظ مى کند. در واقع نقش ترمز نیرومندى را دارد که ماشین وجود انسان را در پرتگاه ها حفظ و از تندروى هاى خطرناک بازمى دارد و معیار فضیلت و افتخار انسان و مقیاس سنجش شخصیّت او در اسلام محسوب مى شود، تا آنجا که جمله «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَاللَّهِ أَتْقَیـکُمْ» به صورت یک شعار جاودانى اسلام درآمده است.
در ضمن باید توجّه داشت که تقوا داراى شاخه ها و شعبى است: تقواى مالى و اقتصادى، تقواى جنسى، تقواى اجتماعى، سیاسى و مانند اینها.

  
گروه دوم، کافران لجوج
(
آیه 6) این گروه در نقطه مقابل پرهیزگاران قرار دارند و صفات آنها در این آیه و آیه بعد بیان شده است. مى فرماید: «کسانى که کافر شدند، براى آنان تفاوت نمى کند که آنان را (از عذاب الهى) بترسانى یا نترسانى; ایمان نخواهند آورد» (إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ ءَأَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لاَیُؤْمِنُونَ).
این دسته چنان در گمراهى خود سرسخت و لجوجند که هرچند حق بر آنان روشن شود حاضر به پذیرش نیستند. آنها آمادگى روحى براى پیروى از حق و تسلیم شدن در برابر آن را ندارند.
(
آیه 7) این آیه به دلیل تعصّب و لجاجت کافران اشاره کرده مى گوید: چنان در کفر فرو رفته اند که حسّ تشخیص را از دست داده اند. «خدا بر دلها و گوشهاى آنان مهر نهاده، و بر چشمهایشان پرده اى افکنده شده» (خَتَمَ اللَّهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ وَ عَلَى سَمْعِهِمْ وَ عَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ).
به همین دلیل، «عذاب بزرگى در انتظار آنهاست» (وَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ).
مسلّماً انسان تا به این مرحله نرسیده باشد قابل هدایت است هرچند گمراه باشد، امّا هنگامى که حسّ تشخیص را بر اثر اعمال زشت خود از دست داد دیگر راه نجاتى براى او نیست چراکه ابزار شناخت ندارد و طبیعى است که عذاب عظیم در انتظار او باشد.

  
نکته ها:

  1.
آیا سلب قدرت تشخیص، دلیل بر جبر نیست
اگر طبق آیه فوق، خداوند بر دلها و گوشهاى این گروه مهر نهاده و بر چشمهایشان پرده افکنده، آنها مجبورند در کفر باقى بمانند، آیا این جبر نیست؟ قرآن در پاسخ مى فرماید: اصرار و لجاجت در برابر حق، تکبّر و ادامه ظلم و کفر و پیروى از هوسهاى سرکش سبب مى شود که پرده اى بر حسّ تشخیص آنها بیفتد که در واقع این حالت بازتاب اعمال خود انسان است نه چیز دیگر.
این یک امر طبیعى است که اگر انسان به کار خلاف و غلطى ادامه دهد تدریجاً با آن انس مى گیرد، نخست یک حالت است، بعد یک عادت مى شود سپس به یک ملکه مبدّل مى گردد و جزء بافت جان انسان مى شود. امّا چون خودآگاهانه این راه را برگزیده مسؤول عواقب آن مى باشد بى آنکه جبر لازم آید.
و اگر اینها به خدا نسبت داده شده، به خاطر آن است که خداوند این خاصیت را در این گونه اعمال نهاده است.

  2.
مهرنهادن بر دلها
در آیات فوق و بسیارى دیگر از آیات قرآن، براى بیان سلب حسّ تشخیص و درک واقعى از افراد، تعبیر به «خَتْم» و گاهى تعبیر به «طَبْع» و «رَیْن» شده است.
این معنى از آنجا گرفته شده است که در میان مردم مرسوم بود هنگامى که اشیایى را در کیسه ها یا ظرفهاى مخصوصى قرار مى دادند یا نامه هاى مهمّى را در پاکت مى گذاردند، براى آنکه کسى سر آن را نگشاید و به آن دست نزند، آن را مى بستند و گره مى زدند و بر گره مُهر مى نهادند. امروز نیز معمول است کیسه هاى پستى را لاک و مهر مى کنند.
در لغت عرب براى این معنى کلمه «ختم» به کار مى رود. البتّه این تعبیر درباره افراد بى ایمان و لجوجى است که بر اثر گناهان بسیار، در برابر عوامل هدایت، نفوذناپذیر شده اند. لجاجت در برابر مردان حق در دلشان چنان رسوخ کرده که همانند کیسه سر به مُهر هستند که دیگر هیچ گونه تصرّفى در آن نمى توان کرد. به اصطلاح قلب آنها لاک و مهر شده است.
«
طَبْع» در لغت به همین معنى آمده است. یعنى چیزى که با آن مهر مى کنند.
«
رَیْن» به معنى زنگار یا غبار یا لایه کثیفى است که بر اشیاى گران قیمت مى نشیند. این تعبیر در قرآن در مورد کسانى که بر اثر خیره سرى و گناه زیاد قلبشان نفوذناپذیر شده به کار رفته است. در آیه 14 سوره مطفّفین مى فرماید: «چنین نیست (که آنها مى پندارند)، بلکه اعمالشان چون زنگارى بر دلهایشان نشسته است
مهم آن است که انسان مراقب باشد اگر خداى ناکرده گناهى از او سر مى زند فوراً آن را با آب توبه و عمل صالح بشوید تا مبادا به صورت رنگ ثابتى براى قلب در آید و بر آن مُهر نهد.
 

  3.
مقصود از قلب در قرآن
«
قلب» در قرآن به معانى گوناگونى آمده است از جمله:
1)
به معنى عقل و درک، چنانکه در آیه 37 سوره «ق» مى خوانیم: «إِنَّ فِى ذلِکَ لَذِکْرَى لِمَنْ کَانَ لَهُ قَلْبٌ» (در این تذکّرى است براى آن کس که عقل دارد.)
2)
به معنى روح و جان، چنانکه در آیه 10 سوره احزاب آمده است: «و زمانى که چشمها از شدّت وحشت خیره شده و جانها به لب رسیده بود
3)
به معنى مرکز عواطف، آیه 12 سوره أنفال شاهد این معنى است: «به زودى در دلهاى کافران ترس و وحشت مى افکنم
توضیح اینکه، در وجود انسان دو مرکز نیرومند به چشم مى خورد: یکى مرکز «ادراکات» که همان مغز و دستگاه اعصاب است و دیگر مرکز «عواطف» که همان قلب صنوبرى است که در بخش چپ سینه قرار دارد و مسائل عاطفى در مرحله اوّل روى همین مرکز اثر مى گذارد. هنگامى که با مصیبتى روبه رو مى شویم فشار آن را روى قلب صنوبرى احساس مى کنیم. همچنین وقتى که به مطلب سرورانگیزى برمى خوریم، فرح و انبساط را در همین مرکز احساس مى کنیم.
درست است که مرکز اصلى ادراکات و عواطف، روح آدمى است ولى تظاهرات و عکس العملهاى جسمى آنها متفاوت است. عکس العمل درک و فهم در مغز و فکر آشکار مى شود و عکس العمل مسائل عاطفى از قبیل محبّت، عداوت، ترس، آرامش، شادى و غم در قلب انسان ظاهر مى گردد.
نتیجه اینکه اگر در قرآن مسائل عاطفى به قلب (همین عضو مخصوص) و مسائل عقلى به قلب ـ به معنى عقل یا مغز ـ نسبت داده شده، دلیل آن همان است که گفته شد.

  
گروه سوم (منافقان)
(
آیه 8) اسلام در یک مقطع خاصّ تاریخى با گروهى روبه رو شد که نه اخلاص و شهامت براى ایمان آوردن داشتند و نه قدرت و جرأت بر مخالفت صریح.
این گروه ـ که قرآن از آنها به عنوان منافقین(1) یاد مى کند و ما در فارسى از آن به دورو یا دوچهره تعبیر مى کنیم ـ در صفوف مسلمانان واقعى نفوذ کرده بودند و از آنجا که ظاهر اسلامى داشتند، شناخت آنها مشکل بود، ولى قرآن نشانه هاى دقیقى براى شناسایى بیان مى کند که خطّ باطنى آنها را مشخص مى سازد و الگویى در این زمینه به دست مسلمانان براى همه قرون و اعصار مى دهد. نخست تفسیرى از نفاق دارد مى گوید: «گروهى از مردم کسانى هستند که مى گویند: به خدا و روز رستاخیز ایمان آورده ایم. در حالى که ایمان ندارند» (وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَقُولُ ءَامَنَّا بِاللَّهِ وَ بِالْیَوْمِ الاَْخِرِ وَ مَا هُمْ بِمُؤْمِنِینَ).
(
آیه 9) این عمل را نوعى زرنگى و به اصطلاح تاکتیک، حساب مى کنند. «مى خواهند خدا و مؤمنان را فریب دهند» (یُخَادِعُونَ اللَّهَ وَالَّذِینَ ءَامَنُوا). «در حالى که جز خودشان را فریب نمى دهند، (امّا) نمى فهمند» (وَ مَا یَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَ مَا یَشْعُرُونَ).
(
آیه 10) سپس قرآن به این واقعیت اشاره مى کند که نفاق بیمارى است. دوگانگى جسم و روح یک نوع ناهماهنگى و از هم گسستگى است که حاکم بر وجود انسان مى شود. مى فرماید: «در دلهاى آنها یک نوع بیمارى است» (فِى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ).
از آنجا که در نظام آفرینش هرکس در مسیرى قرار گرفت و وسائل آن را فراهم ساخت در همان مسیر به پیش مى رود، قرآن مى افزاید: «خداوند بر بیمارى آنان افزوده» (فَزَادَهُمُ اللَّهُ مَرَضًا).
و چون سرمایه اصلى منافقان دروغ است تا بتوانند تناقضها را که در زندگیشان دیده مى شود با آن توجیه کنند، در پایان آیه مى فرماید: «و به خاطر دروغهایى که مى گفتند، عذاب دردناکى در انتظار آنهاست» (وَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ بِمَا کَانُوا یَکْذِبُونَ).
(
آیه 11) سپس به ویژگیهاى آنها اشاره مى کند که نخستین آنها داعیه اصلاح طلبى است در حالى که مُفسد واقعى همانها هستند. قرآن مى فرماید: «و هنگامى که به آنان گفته شود در زمین فساد نکنید مى گویند: ما فقط اصلاح کننده ایم» (وَ إِذَا قِیلَ لَهُمْ لاَ تُفْسِدُوا فِى الاَْرْضِ قَالُوا إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ).
(
آیه 12) قرآن مى افزاید: «آگاه باشید! اینها همان مفسدانند; ولى نمى فهمند» (أَلاَ إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لَـکِنْ لاَ یَشْعُرُونَ).
اصرار آنها در راه نفاق و خوگرفتن با برنامه هاى زشت سبب شده که به تدریج گمان کنند این برنامه ها مفید و اصلاح طلبانه است. در گذشته گفتیم که اگر گناه از حد بگذرد حسّ تشخیص را از انسان مى گیرد بلکه تشخیص او را واژگونه مى سازد و ناپاکى و آلودگى به صورت طبیعت ثانوى او درمى آید.
(
آیه 13) نشانه دیگر اینکه، خود را عاقل و هوشیار و مؤمنان را سفیه و ساده لوح و خوش باور مى پندارند. قرآن مى گوید: «و هنگامى که به آنان گفته شود همانند (سایر) مردم ایمان بیاورید، مى گویند: آیا همچون ابلهان ایمان بیاوریم؟!» (وَ إِذَا قِیلَ لَهُمْ ءَامِنُوا کَمَا ءَامَنَ النَّاسُ قَالُوا أَنُؤْمِنُ کَمَا ءَامَنَ السُّفَهَاءُ).
به این ترتیب، افراد حق طلب را که با مشاهده آثار حقّانیّت در دعوت پیامبر(ص) و محتواى تعلیمات او، سر تعظیم فرو آورده اند به سفاهت متّهم مى کند و شیطنت و دورویى و نفاق را دلیل بر هوش و درایت مى شمرد.
آرى در منطق آنها، عقل جایش را با سفاهت عوض کرده است. بدین رو قرآن مى فرماید: «بدانید اینها همان ابلهانند ولى نمى دانند» (أَلاَ إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهَاءُ وَ لَـکِنْ لاَیَعْلَمُونَ).
آیا این سفاهت نیست که انسان به جاى تمرکز و وحدت شخصیت، دوگانگى و چندگانگى را پذیرا گردد و استعداد و نیروى خود را در راه شیطنت و توطئه و تخریب به کار گیرد!
(
آیه 14) سومین نشانه این است که هر روز به رنگى درمى آیند و در میان هر جمعیّتى با آنها هم صدا مى شوند. قرآن مى فرماید: «و هنگامى که افراد باایمان را ملاقات مى کنند، مى گویند: ما ایمان آورده ایم» (وَ إِذَا لَقُوا الَّذِینَ ءَامَنُوا قَالُوا ءَامَنَّا).
ما از شما هستیم و پیرو یک مکتبیم، از جان و دل اسلام را پذیرا گشتیم.
ولى «هنگامى که با شیطانهاى خود خلوت مى کنند، مى گویند: ما با شماییم» (وَ إِذَا خَلَوْا اِلَى شَیَاطِینِهِمْ قَالُوا إِنَّا مَعَکُمْ).
و اگر مى بینید در برابر مؤمنان اظهار ایمان مى کنیم «ما فقط (آنها را) مسخره مى کنیم» (إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِءُونَ).
(
آیه 15) سپس قرآن با لحنى قاطع مى گوید: «خدا آنان را استهزا مى کند» (اللَّهُ یَسْتَهْزِئُ بِهِمْ). «و آنها را در طغیانشان نگه مى دارد، تا سرگردان شوند» (وَ یَمُدُّهُمْ فِى طُغْیَانِهِمْ یَعْمَهُونَ)(2).
(
آیه 16) این آیه سرنوشت شوم آنها را چنین بیان مى کند: «آنان کسانى هستند که هدایت را به گمراهى فروخته اند» (أُولَـئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُا الضَّلاَلَةَ بِالْهُدَى).
به همین دلیل «تجارت آنها سودى نداده» (فَمَا رَبِحَتْ تِجَارَتُهُمْ).
«
و هدایت نیافته اند» (وَ مَا کَانُوا مُهْتَدِینَ).
دوگانگى شخصیت و تضادّ برون و درون که صفت آشکار منافقان است، پدیده هاى گوناگونى در عمل و گفتار و رفتار فردى و اجتماعى آنها دارد که به خوبى مى توان آن را شناخت.
 
 

1. «
منافق» از ماده «نفق»، به معنى کانالها و نقب هایى است که زیر زمین مى زنند تا براى استتار یا فرار از آن استفاده کنند.
2. «
یعمهون» از ماده «عمه»، به معنى تردّد و تحیّر در کارى است و به معنى کوردلى که اثر آن سرگردانى مى باشد نیز آمده است.
 
 

  
نکته ها

  1.
وسعت معنى نفاق
نفاق به مفهوم خاص، صفت افراد بى ایمانى است که در صف مسلمانانند امّا دل در گِرو کفر دارند. نفاق معنى وسیعى دارد که هرگونه دوگانگى ظاهر و باطن، گفتار و عمل را شامل مى شود هرچند در افراد مؤمن باشد که ما از آن به عنوان رگه هاى نفاق نام مى بریم. پیامبر(ص) در حدیثى فرمود: «سه خصلت است که در هر که باشند منافق است هرچند اهل روزه و نماز باشد و خود را مسلمان بداند: کسى که هرگاه به او اعتماد شود خیانت ورزد و هرگاه سخن گوید دروغ گوید و هرگاه وعده دهد خلف وعده کند
مسلّماً این گونه افراد رگه هایى از نفاق در وجودشان هست.
و درباره ریاکاران از امام صادق(ع) روایت شده است: «ریا و ظاهرسازى، درخت (شوم و تلخى) است که میوه اى جز شرک خفى ندارد و ریشه آن نفاق است

  2.
فریب وجدان
آیه فوق اشاره روشنى به مسأله فریب وجدان دارد. انسان منحرف و آلوده براى رهایى از سرزنش و مجازات وجدان، کم کم براى خود این باور را بهوجود مى آورد که عمل من نه تنها زشت و انحرافى نیست بلکه اصلاح و مبارزه با فساد است (إنّما نَحنُ مُصلحون)، تا با فریب وجدان، آسوده خاطر به اعمال خلاف خود ادامه دهد.

  
دو مثال براى ترسیم حال منافقان
(
آیه 17) در مثال اوّل مى گوید: «آنان ]= منافقان [همانند کسى هستند که آتشى افروخته» تا در بیابان تاریک، راه خود را پیدا کند (مَثَلُهُمْ کَمَثَلِ الَّذِى اسْتَوْقَدَ نَارًا). «ولى هنگامى که آتش اطراف او را روشن ساخت، خداوند (طوفانى مى فرستد و) آن را خاموش مى کند، و در تاریکى هاى وحشتناکى که چشم کار نمى کند، آنها را رها مى سازد» (فَلَّمَا أَضَاءَتْ مَا حَوْلَهُ ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَکَهُمْ فِى ظُلُمَات لاَیُبْصِرُونَ).
فکر مى کردند با این آتش مختصر و نور آن مى توانند با ظلمتها به پیکار برخیزند امّا طوفان برمى خیزد یا باران درشتى فرو مى ریزد و یا بر اثر پایان گرفتن موادّ آتش افروز، آتش به خاموشى مى گراید و بار دیگر در تاریکى سرگردان مى شوند.
این نور مختصر، یا اشاره به فروغ وجدان و فطرت توحیدى است یا اشاره به ایمان نخستین آنهاست که بر اثر تقلیدهاى کورکورانه، تعصّبهاى غلط، لجاجتها و عداوتها، پرده هاى ظلمانى بر آن مى افتد.
(
آیه 18) سپس مى افزاید: «آنها کران، گنگها و کورانند; لذا (از راه خطا) بازنمى گردند» (صُمٌّ بُکْمٌ عُمْىٌ فَهُمْ لاَ یَرْجِعُونَ).
تشبیه فوق این واقعیّت را در زمینه نفاق روشن مى سازد که نفاق و دورویى براى مدّت طولانى نمى تواند مؤثّر واقع شود، ممکن است منافقان براى مدّت کوتاهى از مزایاى اسلام و مصونیتهاى مؤمنان برخوردار شوند واز رفاقت پنهانى با کفّار نیز بهره گیرند ولى این امر همچون شعله ضعیف و کم دوامى که در بیابان تاریک در معرض وزش طوفانهاست، دیرى نمى پاید و سرانجام چهره واقعى آشکار مى گردد و به جاى کسب موفّقیّت و محبوبیت، منفور و مطرود خواهند شد.
(
آیه 19) در مثال دوم، قرآن صحنه زندگى آنها را به شکل دیگرى ترسیم مى نماید: شبى است تاریک، باران به شدّت مى بارد، از کرانه هاى افق برق پرنورى مى جهد، صداى غرّش مهیب رعد نزدیک است پرده هاى گوش را پاره کند، انسانى بى پناه در دل این دشت وسیع سرگردان مانده است، باران پرپشت بدن او را مرطوب ساخته، نه پناهگاهى دارد که به آن پناه برد و نه ظلمت اجازه مى دهد گامى به سوى مقصد بردارد. قرآن حال این مسافر سرگردان را بازگو مى کند مى فرماید: «یا همچون بارانى از آسمان که در شب تاریک همراه با رعد و برق و صاعقه (بر سر رهگذران) ببارد» (أَوْ کَصَیِّب مِنَ السَّمَاءِ فِیهِ ظُلُمَاتٌ وَ رَعْدٌ وَ بَرْقٌ).
سپس مى افزاید: «آنها از ترس مرگ، انگشتانشان را در گوشهاى خود مى گذارند تا صداى صاعقه را نشنوند» (یَجْعَلُونَ أَصَابِعَهُمْ فِى ءَاذَانِهِمْ مِنَ الصَّوَاعِقِ حَذَرَ الْمَوْتِ).
در پایان آیه مى فرماید: «و خداوند به کافران احاطه دارد» و در قبضه قدرت او هستند (وَاللَّهُ مُحِیطٌ بِالْکَافِرِینَ).
(
آیه 20) برقها پیاپى بر صفحه آسمان جستن مى کند، روشنایى خیره کننده «برق، نزدیک است چشمانشان را برباید» (یَکَادُ الْبَرْقُ یَخْطَفُ أَبْصَارَهُمْ).
«
هر زمان که (برق جستن مى کند و صفحه بیابان را) براى آنها روشن مى سازد، (چند گامى) در پرتو آن راه مى روند; و چون خاموش مى شود، توقّف مى کنند» (کُلَّمَا أَضَاءَ لَهُمْ مَشَوْا فِیهِ وَ إِذَا أَظْلَمَ عَلَیْهِمْ قَامُوا).
هر آن ممکن است هدف صاعقه اى قرار گیرند و خاکستر شوند. حتّى این خطر وجود دارد که غرّش رعد، گوششان را پاره و نور خیره کننده برق چشمشان را نابینا کند. «و اگر خدا بخواهد، گوش و چشم آنها را از بین مى برد; چراکه خداوند بر هر چیز تواناست» (وَ لَوْ شَاءَ اللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ أَبْصَارِهِمْ إِنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَىْء قَدِیرٌ).
افسوس که به پناهگاه مطمئنّ ایمان پناه نبرده اند تا از شرّ صاعقه هاى مرگبار مجازات الهى و جهاد مسلّحانه مسلمین نجات یابند.
در اینکه میان مثال دوم و اوّل در آیات فوق چه تفاوتى است، آیه اوّل (مثلهم کمثل الّذى ...) اشاره به منافقانى است که در آغاز وارد صف مؤمنان راستین شده بودند و ایمان آوردند امّا ایمانشان پابرجا نبود و به نفاق گراییدند.
مثال دوم (أو کصیّب من السّماء ...) حال منافقانى را بازگو مى کند که از آغاز در صف نفاق بودند و براى یک لحظه هم ایمان نیاوردند.
 

  
این چنین خدایى را بپرستید
(
آیه 21) بعد از شرح حال پرهیزگاران، کافران و منافقان، این آیه خطّ سعادت و نجات را که پیوستن به گروه اوّل است، مشخص ساخته مى گوید: «اى مردم، پروردگار خود را پرستش کنید; آن کس که شما و کسانى را که پیش از شما بودند آفرید; تا پرهیزگار شوید» (یَا أَیُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّکُمُ الَّذِى خَلَقَکُمْ وَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ).
خطاب «یا أیّهاالنّاس» (اى مردم) که در قرآن حدود بیست بار تکرار شده و یک خطاب جامع و عمومى است، نشان مى دهد که قرآن مخصوص نژاد و قبیله و طایفه و قشر خاصّى نیست بلکه همگان را در این دعوت شرکت مى دهد، همه را به پرستش خداى یگانه و مبارزه با شرک و انحراف از خطّ توحید دعوت مى کند.
براى برانگیختن حسّ شکرگزارى مردم و جذب آنها به عبادت پروردگار، از نعمت آفرینش انسانها آغاز مى کند که هم نشانه قدرت خداست و هم علم و حکمت او.
قابل توجّه اینکه نتیجه پرستش پروردگار، تقوا و پرهیزگارى است (لعلّکم تتّقون). بنابراین، عبادتهاى ما چیزى بر جاه و جلال خدا نمى افزاید همان گونه که ترک آنها چیزى از عظمت مقام او نمى کاهد.

  
نعمت زمین و آسمان
(
آیه 22) در این آیه به قسمت دیگرى از نعمتهاى بزرگ خدا که مى تواند انگیزه شکرگزارى باشد اشاره کرده مى فرماید: «آن کس که زمین را بستر شما قرار داد» (الَّذِى جَعَلَ لَکُمُ الاَْرْضَ فِرَاشًا).
امام سجّاد(ع) در تفسیر آیه فوق فرمود: «خداوند، زمین را مناسب طبع شما قرار داد و موافق جسم شما، آن را گرم و سوزان نساخت تا از حرارتش بسوزید و سرد نیافرید تا منجمد شوید، آن را معطر قرار نداد تا بوى آن به مغزتان آسیب رساند و آن را بدبو نیافرید تا مایه هلاکتتان گردد، آن را همچون آب قرار نداد که در آن غرق شوید و سخت و محکم نیافرید تا بتوانید در آن خانه و مسکن بنا کنید و مردگان را در آن دفن نمایید. آرى، خداوند این گونه زمین را بستر استراحت شما قرار داد
سپس به نعمت آسمان مى پردازد مى گوید: «و آسمان ]= جوّ زمین[ را همچون سقفى بالاى سر شما قرار داد» (وَ السَّمَاءَ بِنَاءً).
واژه «سماء» که در این آیه به آن اشاره شده جوّ زمین است. یعنى قشر هواى متراکمى که کره زمین را پوشانده و، طبق نظریه دانشمندان، ضخامت آن چند صد کیلومتر است.
اگر این قشر مخصوص هوا که همچون سقفى بلورین اطراف ما را احاطه کرده نبود، زمین پیوسته در معرض رگبار سنگهاى پراکنده آسمانى بود و آرامش از مردم جهان سلب مى شد.
سپس به نعمت باران پرداخته مى گوید: «و از آسمان آبى فرو فرستاد» (وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً).
آبى حیات بخش و زندگى آفرین و مایه آبادیها و شالوده نعمتهاى مادّى.
سپس به انواع میوه هایى که از برکت باران و روزیهایى که نصیب انسانها مى شود اشاره کرده مى گوید: «و بهوسیله آن، میوه ها را پرورش داد; تا روزى شما باشد» (فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرَاتِ رِزْقًا لَکُمْ).
این برنامه الهى که از یک سو رحمت وسیع خدا را بر همه بندگان مشخّص مى کند و از سوى دیگر بیانگر قدرت اوست که چگونه از آب بى رنگ صدها رنگ از میوه ها و دانه هاى غذایى با خواصّ متفاوت براى انسانها و جانداران دیگر آفریده، یکى از زنده ترین دلایل وجود اوست. از این رو مى افزاید: «بنابراین، براى خدا همتایانى قرار ندهید، در حالى که مى دانید» هیچ یک از آنها، نه شما را آفریده اند و نه شما را روزى مى دهند (فَلاَ تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَنْدَادًا وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ).
«
أنداد» جمع «ند» به معنى چیزى است که از نظر گوهر و ذات شریک و شبیه چیز دیگرى باشد.
 

  
بت پرستى در شکلهاى مختلف
به طور کلّى هر چه را در ردیف خدا، در زندگى مؤثّر دانستن یک نوع شرک است.
ابن عبّاس مفسّر معروف، مى گوید: أنداد، همان شرک است که گاهى پنهان تر از حرکت مورچه بر سنگ سیاه در شب تاریک است. از جمله اینکه انسان بگوید: به خدا سوگند، به جان تو سوگند، به جان خودم سوگند ... (یعنى خدا و جان دوستش را در یک ردیف قرار بدهد و بگوید) این سگ اگر دیشب نبود دزدان آمده بودند (پس نجات دهنده ما از دزدان این سگ است). یا به دوستش بگوید: هر چه خدا بخواهد و تو بخواهى. همه اینها بویى از شرک مى دهد.
در تعبیرات عامیانه نیز بسیار مى گویند اوّل خدا، دوم تو! باید قبول کرد که این گونه تعبیرات نیز مناسب یک انسان موحّد کامل نیست.
 

  
قرآن معجزه جاویدان
(
آیه 23) از آنجا که نفاق و کفر گاهى از عدم درک محتواى نبوّت و اعجاز پیامبر(ص) سرچشمه مى گیرد، در اینجا به معجزه جاویدان قرآن اشاره کرده مى گوید: «و اگر درباره آنچه بر بنده خود ]= پیامبر[ نازل کرده ایم، شک و تردید دارید (دست کم) یک سوره همانند آن بیاورید» (وَ إِنْ کُنْتُمْ فِى رَیْب مِمَّا نَزَّلْنَا عَلَى عَبْدِنَا فَأْتُوا بِسُورَة مِنْ مِثْلِهِ).
به این ترتیب، قرآن همه منکران را به مبارزه با قرآن و همانند یک سوره مانند آن دعوت مى کند; تا عجز آنها دلیلى بر اصالت این وحى آسمانى در رسالت الهى آورنده آن باشد.
سپس مى گوید: تنها خودتان به این کار قیام نکنید «و گواهان خود را ـ غیر خدا ـ (براى این کار) فراخوانید اگر راست مى گویید» (وَ ادْعُوا شُهَدَاءَکُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ).
کلمه «شهداء» در اینجا اشاره به گواهانى است که آنها را در نفى رسالت پیامبر(ص) کمک مى کردند. جمله «مِن دون اللّه» اشاره به این است که، حتّى اگر همه انسانها جز «اللّه» دست به دست هم بدهند براى اینکه یک سوره همانند سوره هاى قرآن بیاورند، قادر نخواهند بود.
جمله «إن کنتم صادقین» براى تحریک منکران به قبول مبارزه است و مفهومش این است که اگر شما از این کار عاجز هستید دلیل دروغ گویى شماست.
(
آیه 24) در این آیه مى گوید: «پس اگر چنین نکنید ـ که هرگز نخواهید کرد ـ از آتشى بترسید که هیزم آن، (بدنهاى) مردم (گنهکار) و سنگها ]=بتها[ است» (فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتِى وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجَارَةُ).
«
و براى کافران، آماده شده است!» (أُعِدَّتْ لِلْکَافِرِینَ).
«
وَقُود» به معنى آتشگیره است. یعنى مادّه قابل اشتعال مانند هیزم.
و در اینکه منظور از «حِجارَة» چیست، آنچه با ظاهر آیات فوق سازگارتر به نظر مى رسد این است که آتش دوزخ از درون خود انسانها و سنگها شعلهور مى شود. با توجّه به این حقیقت که امروز ثابت شده همه اجسام جهان در درون خود آتشى عظیم نهفته دارند، درک این معنى مشکل نیست.
در آیه 6 و 7 سوره همزه مى خوانیم: «آتش برافروخته الهى است * آتشى که از دلها سر مى زند».

  
نکته ها

  1.
چرا پیامبران به معجزه نیاز دارند
همان طور که از لفظ «معجزه» پیداست، پیامبر باید قدرت بر انجام اعمال خارق العاده اى داشته باشد که دیگران از انجام آن عاجز باشند. پیامبرى که داراى معجزه است، لازم است مردم را به مقابله به مثل دعوت کند. او باید نشانه درستى گفتار خود را معجزه خویش معرّفى نماید تا اگر دیگران مى توانند همانند آن را بیاورند. این کار را در اصطلاح «تحدّى» گویند.
 

  2.
قرآن معجزه جاودانى پیامبر اسلام(ص)
از میان معجزاتى که از پیامبر اسلام(ص) صادر شده، قرآن برترین سند حقّانیت اوست چراکه قرآن معجزه اى «گویا»، «جاودانى»، «جهانى» و «روحانى» است.
پیامبران پیشین مى باید همراه معجزات خود باشند. در حقیقت، معجزات آنها زبان نداشت و گفتار پیامبران آن را تکمیل مى کرد ـ این گفته در مورد معجزات دیگر پیامبر اسلام غیر از قرآن نیز صادق است ـ ولى قرآن یک معجزه گویاست نیازى به معرّفى ندارد، خودش به سوى خود دعوت مى کند، مخالفان را به مبارزه مى خواند محکوم مى سازد و از میدان مبارزه پیروز بیرون مى آید. بدین رو، با گذشت قرنها از وفات پیامبر(ص) همانند زمان حیات او، به دعوت خود ادامه مى دهد. هم دین است و هم معجزه، هم قانون است و هم سند قانون.

  
جاودانى و جهانى بودن
قرآن مرز زمان و مکان را درهم شکسته و همچنان به همان شکلى که 1400 سال قبل در محیط تاریک حجاز تجلّى کرد، امروز بر ما تجلّى مى کند. پیداست هر چه رنگ زمان و مکان به خود نگیرد تا ابد و در سراسر جهان پیش خواهد رفت. روشن است که یک دین جهانى و جاودانى باید یک سند حقّانیت جهانى و جاودانى هم در اختیار داشته باشد.

  
روحانى بودن قرآن
امور خارق العاده اى که از پیامبران پیشین به عنوان گواه صدق گفتار آنها دیده شده معمولا جنبه جسمانى داشته; زنده کردن مردگان، سخن گفتن نوزاد در گاهواره و... همه جنبه جسمى دارند و چشم و گوش انسان را تسخیر مى کنند ولى الفاظ قرآن که از حروف الفبا و کلمات معمولى ترکیب یافته، در اعماق دل و جان انسان نفوذ مى کند، اندیشه ها را در برابر خود وادار به تعظیم مى نماید. معجزه اى که تنها با افکار و ارواح انسانها سر و کار دارد، برترى چنین معجزه اى بر معجزات جسمانى احتیاج به توضیح ندارد.

  
ویژگى نعمتهاى بهشتى
(
آیه 25) از آنجا که در آیه قبل کافران و منکران قرآن به عذاب دردناکى تهدید شدند، در این آیه سرنوشت مؤمنان را بیان مى کند تا ـ همان گونه که روش قرآن است ـ با مقابله این دو با هم حقیقت روشن شود. مى فرماید: «به کسانى که ایمان آورده و کارهاى شایسته انجام داده اند، بشارت ده که باغهایى از بهشت براى آنهاست که نهرها از زیر درختانش جارى است» (و بَشِّرِ الَّذِینَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنَّات تَجْرِى مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهَارُ).
طراوت از آنِ باغى است که همیشه آب در اختیار دارد، آبهایى که متعلّق به خود آن است و هرگز قطع نمى شود، و باغهاى بهشت چنین است.
سپس ضمن اشاره به میوه هاى گوناگون این باغها مى گوید: «هر زمان که میوه اى از آن، به آنان داده شود، مى گویند: این همان است که قبلاً به ما روزى داده شده بود» ولى اینها چقدر از آنها بهتر و عالى تر است (کُلَّمَا رُزِقُوا مِنْ ثَمَرَة رِزْقًا قَالُوا هَـذَا الَّذِى رُزِقْنَا مِنْ قَبْلُ).
سپس مى افزاید: «و میوه هایى که براى آنها آورده مى شود، همه (از نظر خوبى و زیبایى) یکسانند» (وَ أُتُوا بِهِ مُتَشَابِهًا).
چنان در درجه اعلا قرار دارند که نمى شود یکى را بر دیگرى ترجیح داد.
آخرین نعمت بهشتى که در این آیه به آن اشاره شده همسران است. مى فرماید: «و براى آنان همسرانى پاک و پاکیزه است» (وَ لَهُمْ فِیهَا أَزْوَاجٌ مُطَهَّرَةٌ).
پاک از آلودگى هایى که در این جهان ممکن است داشته باشند، پاک از نظر روح و قلب و پاک از نظر جسم و تن.
در پایان آیه مى فرماید: «و جاودانه در آن خواهند بود» (و هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ).

  
نکته ها:

  1.
همسران پاک
تنها وصفى که براى همسران بهشتى در این آیه بیان شده وصف «مطهّرة» (پاک و پاکیزه) است. اشاره به اینکه اوّلین و مهم ترین شرط همسر، پاکى و پاکیزگى است. حدیث معروفى که از پیامبر(ص) نقل شده نیز این حقیقت را روشن مى کند آنجا که مى فرماید: «از گیاهان سرسبزى که بر مزبله ها مى روید بپرهیزید
عرض کردند: اى پیامبر، منظور شما از این گیاهان چیست؟
فرمود: «زن زیبایى است که در خانواده آلوده اى پرورش یافته

  2.
نعمتهاى مادّى و معنوى در بهشت
گرچه در بسیارى از آیات قرآن سخن از نعمتهاى مادّى بهشت است ولى در کنار آن به نعمتهاى معنوى مهم ترى نیز اشاره شده است. مثلا در آیه 72 سوره توبه مى خوانیم: «خداوند به مردان و زنان باایمان، باغهایى از بهشت وعده داده که نهرها از زیر درختانش جارى است; جاودانه در آن خواهند ماند; و مسکنهاى پاکیزه اى در این بهشتهاى جاودان (نصیب آنها ساخته); و (خشنودى و) رضاى خدا (از همه اینها) برتر است; و پیروزى بزرگ، همین است

  
شأن نزول:
(
آیه 26) هنگامى که در آیات قرآن مَثَلهایى به «ذُباب» (مگس) و «عنکبوت» نازل گردید، جمعى از مشرکان این موضوع را بهانه قرار داده زبان به انتقاد گشودند که این چگونه وحى آسمانى است که سخن از «عنکبوت» و «مگس» مى گوید؟ آیه نازل شد.

  
تفسیر: آیا خدا هم مثال مى زند
آیه مى گوید: «خداوند از اینکه به (موجودات ظاهراً کوچکى مانند) پشه، و حتّى کم تر از آن، مثال بزند شرم نمى کند» (إِنَّ اللَّهَ لاَیَسْتَحىِ أَنْ یَضْرِبَ مَثَلاً مَا بَعُوضَةً فَمَا فَوْقَهَا).
مثال وسیله اى براى تجسّم حقیقت است. گاهى که گوینده در مقام تحقیر و بیان ضعف مدّعیان است، بلاغت سخن ایجاب مى کند که براى نشان دادن ضعف آنها، موجود ضعیفى را براى مثال انتخاب کند. مثلا در آیه 73 سوره حج مى خوانیم: «اى مردم، مَثَلى زده شده است، به آن گوش فرا دهید: کسانى را که غیر از خدا مى خوانید، هرگز نمى توانند مگسى بیافرینند، هرچند براى این کار دست به دست هم دهند; و هر گاه مگس چیزى از آنها برباید، نمى توانند آن را بازپس گیرند. هم این طلب کنندگان ناتوانند، و هم آن مطلوبان (هم این عابدان، و هم آن معبودان).»
در اینکه منظور از «فما فوقها» (پشه یا بالاتر از آن) چیست؟ مفسّران دو گونه تفسیر کرده اند. گروهى گفته اند: منظور بالاتر از آن در کوچکى است زیرا در مقام بیان کوچکى مثال است و برترى نیز از این نظر مى باشد. مثل اینکه به کسى بگوییم چرا براى یک تومان این همه زحمت مى کشى شرم نمى کنى؟ او مى گوید شرمى ندارد من براى بالاتر از آن هم زحمت مى کشم حتّى براى یک ریال!
بعضى دیگر گفته اند: مراد بالاتر از نظر بزرگى است. یعنى خداوند هم مثالهاى کوچک را مطرح مى کند و هم مثالهاى بزرگ را ـ تفسیر اوّل مناسب تر به نظر مى رسد.
سپس آیه مى فرماید: «آنان که ایمان آورده اند، مى دانند که آن، حقیقتى است از طرف پروردگارشان» (فَأَمَّا الَّذِینَ ءَامَنُوا فَیَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ).
آنها در پرتو ایمان و تقوا از لجاجت و عناد و کینه توزى با حق دورند.
«
و امّا آنها که راه کفر را پیموده اند (این موضوع را بهانه کرده) مى گویند: منظور خداوند از این مَثَل چه بوده است؟! (آرى،) خدا جمع زیادى را با آن گمراه و گروه بسیارى را هدایت مى کند» (وَ أَمَّا الَّذِینَ کَفَرُوا فَیَقُولُونَ مَاذَا أَرَادَ اللَّهُ بِهَـذَا مَثَلاً یُضِلُّ بِهِ کَثِیرًا وَ یَهْدِى بِهِ کَثِیرًا).
خداوند مى فرماید: «ولى تنها فاسقان را با آن گمراه مى سازد» (وَ مَا یُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفَاسِقِینَ).
منظور از «فاسقین» کسانى هستند که از راه و رسم عبودیت و بندگى پا بیرون نهاده اند زیرا «فسق» از نظر لغت به معنى خارج شدن هسته از درون خرما است سپس در این معنى توسعه داده شده و به کسانى که از جادّه بندگى خداوند بیرون مى روند اطلاق شده است.

  
هدایت و اضلال الهى
به شهادت آیات متعدّدى از قرآن «هدایت» به معنى فراهم آوردن وسائل سعادت و «اضلال» به معنى از بین بردن زمینه هاى مساعد است بدون اینکه جنبه اجبارى به خود بگیرد.
این فراهم ساختن اسباب که نام آن را توفیق مى گذاریم، یا برهم زدن اسباب که نام آن را سلب توفیق مى گذاریم، نتیجه اعمال انسانهاست که این امور را در پى دارد. بنابراین اگر خداوند به کسانى توفیق هدایت مى دهد یا از کسانى توفیق را سلب مى کند نتیجه اعمال خودشان است.

  
زیانکاران واقعى
(
آیه 27) از آنجا که در آیه قبل سخن از اضلال فاسقان بود، در این آیه با ذکر سه صفت فاسقان را معرّفى مى کند:
1. «
کسانى (هستند) که پیمان خدا را، پس از محکم ساختن آن، مى شکنند» «الَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِیثَاقِهِ).
در واقع انسانها پیمانهاى مختلفى با خدا بسته اند. پیمان توحید و خداشناسى، پیمان عدم تبعیّت از شیطان و هواى نفس; فاسقان این پیمانها را شکسته واز خواسته هاى دل و شیطان پیروى مى کنند.

  
این پیمان کجا و چگونه بسته شد
خداوند هر موهبتى به انسان ارزانى مى دارد، همراه آن پیمانى با زبان آفرینش از او مى گیرد. به او چشم مى دهد یعنى با این چشم حقایق را ببین، گوش مى دهد یعنى صداى حق را بشنو... . به این ترتیب هرگاه انسان از آنچه در درون فطرت اوست بهره نگیرد، یا از نیروهاى خداداد در مسیر خطا استفاده کند، پیمان خدا را شکسته است. آرى فاسقان همه یا قسمتى از این پیمانهاى فطرى الهى را زیر پا مى گذارند.
2. «
و پیوندهایى را که خدا دستور داده برقرار سازند، قطع نموده» (وَ یَقْطَعُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ).
این پیوندها شامل پیوند خویشاوندى، پیوند دوستى، پیوندهاى اجتماعى، ارتباط با رهبران الهى و رابطه با خداست.
3. «
و در روى زمین فساد مى کنند» (وَ یُفْسِدُونَ فِى الاَْرْضِ).
در پایان آیه مى گوید: «اینها زیانکارانند» (أُولَـئِکَ هُمُ الْخَاسِرُونَ).
چه زیانى از این برتر که انسان سرمایه هاى مادّى و معنوى خود را در طریق فنا و نیستى و بدبختى به کار برد؟

  
اهمّیت صله رحم در اسلام
آیه فوق از احترام به پیوندهاى الهى سخن مى گفت که پیوند خویشاوندى یک مصداق روشن آن است.
اسلام نسبت به صله رحم و کمک و حمایت و محبّت نسبت به خویشاوندان اهمّیت فوق العاده اى قائل شده است و قطع رحم و بریدن رابطه از خویشاوندان و بستگان را به شدّت نهى کرده است. زشتى و گناه قطع رحم به حدّى است که امام سجّاد(ع) به فرزندش نصیحت مى کند مى فرماید: «بپرهیز از معاشرت با کسى که قطع رحم کرده که قرآن او را دور از رحمت خدا شمرده است

  
نعمت اسرارآمیز حیات
(
آیه 28) قرآن دلایلى را که در گذشته (آیه 21 و 22 همین سوره) در زمینه شناخت خدا ذکر کرده بود تکمیل مى کند. در اینجا براى اثبات وجود خدا از نقطه اى آغاز کرده که براى کسى جاى انکار باقى نمى گذارد و آن مسأله حیات و زندگى است. مى فرماید: «چگونه به خداوند کافر مى شوید؟! در حالى که شما مردگان (و اجسام بى روحى) بودید، و او شما را زنده کرد» (کَیْفَ تَکْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ کُنْتُمْ أَمْوَاتًا فَأَحْیَاکُمْ).
قرآن یادآورى مى کند که قبل از این، شما اجسام بى روحى بودید، اکنون داراى نعمت حیات و هستى مى باشید، اعضا و دستگاههاى مختلف، حواس و ادراک به شما داده است. این مسأله اسرارآمیز که افکار دانشمندان و کوششهایشان از درک آن عاجز مانده، بزرگ ترین سند اثبات وجود خداست.
بعد از یادآورى نعمت حیات، دلیل آشکار دیگرى را یادآور مى شود و آن مسأله مرگ است. مى گوید: «سپس شما را مى میراند» (ثُمَّ یُمِیتُکُمْ).
آرى آفریننده حیات همان آفریننده مرگ است چنانکه در آیه 2 سوره مُلک مى خوانیم: «آن کس که مرگ و حیات را آفرید تا شما را بیازماید
قرآن بعد از ذکر دو دلیل روشن بر وجود خدا، به ذکر مسأله معاد و زنده شدن پس از مرگ پرداخته مى گوید: «و بار دیگر شما را زنده مى کند» (ثُمَّ یُحْیِیکُمْ).
البتّه زندگى پس از مرگ جاى تعجّب نیست و با توجّه به دلیل اوّل ـ یعنى اعطاى حیات به موجود بى جان ـ پذیرفتن اعطاى حیات پس از متلاشى شدن بدن، نه تنها کار مشکلى نیست بلکه از نخستین بار آسان تر است، هرچند آسان و مشکل براى وجودى که قدرتش بى انتهاست مفهومى ندارد.
و در پایان آیه مى گوید: «سپس به سوى او بازگردانده مى شوید» (ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ).
مقصود از رجوع به سوى پروردگار، بازگشت به سوى نعمتهاى خداوند مى باشد. یعنى در روز رستاخیز به نعمتهاى خداوند بازگردانده مى شوید.
(
آیه 29) پس از ذکر نعمت حیات و اشاره به مسأله مبدأ و معاد، به یکى دیگر از نعمتهاى خداوند اشاره کرده مى گوید: «او (خدایى) است که همه آنچه را (از نعمتها) در زمین وجود دارد براى شما آفرید» (هُوَ الَّذِى خَلَقَ لَکُمْ مَا فِى الاَْرْضِ جَمِیعًا).
به این ترتیب، ارزش وجودى انسانها و سرورى آنان را نسبت به همه موجودات زمینى مشخص مى کند.
در قرآن آیات فراوانى مى یابیم که انسان را هدف نهایى آفرینش موجودات جهان معرّفى مى کند.
 
بار دیگر به دلایل توحید بازمى گردد مى گوید: «سپس به آسمان پرداخت; و آنها را به صورت هفت آسمان مرتّب نمود; و او به هر چیز آگاه است» (ثُمَّ اسْتَوَى إِلَى السَّمَاءِ فَسَوَّیهُنَّ سَبْعَ سَمَـوَات وَ هُوَ بِکُلِّ شَىْء عَلِیمٌ).
جمله «استَوى» از ماده «استواء» به معنى تسلّط و احاطه کامل و قدرت بر خلقت و تدبیر است.
مقصود از آسمانهاى هفتگانه معنى واقعى آسمانهاى هفتگانه است. از آیات قرآن استفاده مى شود که کرات و ثوابت و سیّاراتى را که ما مى بینیم همه جزء آسمان اوّل است و شش عالم دیگر وجود دارد که از دسترس دید ما و ابزارهاى علمى امروز بیرون است و مجموعاً هفت عالم را به عنوان هفت آسمان تشکیل مى دهند. شاهد این سخن آیه 12 سوره فصّلت است که مى گوید: «و آسمان پایین را با چراغهایى ]= ستارگان[ زینت بخشیدیم
امّا اینکه گفتیم شش آسمان دیگر براى ما مجهول است و شاید علوم در آینده از روى آن پرده بردارد، به این دلیل است که علوم ناقص بشر به هر نسبت که پیش مى رود از عجایب آفرینش تازه هایى را به دست مى آورد.
 

  
انسان نماینده خدا در زمین
(
آیه 30) در آیات گذشته خواندیم که خدا مواهب زمین را براى انسان آفریده است. در این سلسله آیات که از آیه 30 شروع و به آیه 39 پایان مى یابد، سه مطلب اساسى مطرح شده است:
1.
خبر دادن پروردگار به فرشتگان راجع به خلافت و سرپرستى انسان در زمین و گفتوگویى که آنها با خداوند داشته اند.
2.
دستور خضوع و تعظیم فرشتگان در برابر نخستین انسان.
3.
تشریح وضع آدم و زندگى او در بهشت و حوادثى که منجر به خروج او از بهشت گردید سپس توبه آدم و زندگى او و فرزندانش در زمین.
این آیه از نخستین مرحله سخن مى گوید. خواستِ خداوند چنین بود که در روى زمین موجودى بیافریند که نماینده او باشد، صفاتش پرتوى از صفات پروردگار و مقام و شخصیّتش برتر از فرشتگان.
نخست مى گوید:به خاطر بیاور «هنگامى را که پروردگارت به فرشتگان گفت: من در روى زمین، جانشینى ]=نماینده اى[ قرار خواهم داد» (وَ إِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلاَئِکَةِ إِنِّى جَاعِلٌ فِى الاَْرْضِ خَلِیفَةً).
«
خلیفه» به معنى جانشین است. در اینکه منظور از آن در اینجا جانشین چه کسى و چه چیزى است، همان گونه که بسیارى از محقّقان پذیرفته اند، مقصود خلافت الهى و نمایندگى خدا در زمین است. سؤالى که بعد از این فرشتگان مى کنند و مى گویند نسل آدم ممکن است مبدأ فساد و خونریزى شود و ما تسبیح و تقدیس تو مى کنیم، متناسب همین معنى است چراکه نمایندگى خدا در زمین با این کارها سازگار نیست.
خدا مى خواست موجودى بیافریند که گل سرسبد عالم هستى باشد و شایسته مقام خلافت الهى و نماینده «اللّه» در زمین گردد.
سپس آیه مورد بحث مى افزاید: فرشتگان به عنوان سؤال براى درک حقیقت، «گفتند: (پروردگارا!) آیا کسى را در آن قرار مى دهى که فساد و خونریزى کند؟!» (قَالُوا أَتَجْعَلُ فِیهَا مَنْ یُفْسِدُ فِیهَا وَ یَسْفِکُ الدِّمَاءَ).
«
زیرا موجودات زمینى دیگر، که قبل از این آدم وجود داشتند نیز به فساد و خونریزى آلوده شدند. اگر هدف از آفرینش انسان عبادت است، «تسبیح و حمد تو را به جا مى آوریم و تو را تقدیس مى کنیم» (وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ).
خداوند در اینجا پاسخى داد که توضیح آن در مراحل بعد آشکار گردید. «فرمود: من حقایقى را مى دانم که شما نمى دانید» (قَالَ إِنِّى أَعْلَمُ مَا لاَتَعْلَمُونَ).
آنها فکر مى کردند اگر هدف عبودیت و بندگى است که ما مصداق کامل آن هستیم، همواره غرق در عبادتیم و از همه کس سزاوارتر به خلافت! بى خبر از اینکه عبادت آنها با توجّه به اینکه شهوت و غضب و خواستهاى گوناگون در وجودشان راه ندارد، با عبادت و بندگى انسان که امیال و شهوات او را احاطه کرده و شیطان از هر سو او را وسوسه مى کند، تفاوت فراوانى دارد.
آنها چه مى دانستند که از نسل این آدم، پیامبرانى همچون محمّد و ابراهیم و نوح و موسى و عیسى و ائمه اهل بیت(ع) و بندگان صالح و شهیدان جانباز و مردان و زنانى که همه هستى خود را عاشقانه در راه خدا مى دهند، قدم به عرصه وجود خواهند گذاشت. افرادى که گاه یک ساعت تفکّر آنها برابر با سالها عبادت فرشتگان است.
 

  
فرشتگان در بوته آزمایش
(
آیه 31) آدم به لطف پروردگار داراى استعداد فوق العاده اى براى درک حقایق هستى بود. خداوند این استعداد او را به فعلیت رسانید و به گفته قرآن «سپس علم اسماء ]=علم اسرار آفرینش و نامگذارى موجودات[ را همگى به آدم آموخت» (وَ عَلَّمَ ءَادَمَ الاَْسْمَاءَ کُلَّهَا).
و این آگاهى از علوم مربوط به جهان آفرینش و اسرار و خواصّ مختلف موجودات عالم هستى، افتخار بزرگى براى آدم بود.
در حدیثى آمده که از امام صادق(ع) درباره این آیه سؤال کردند. فرمود: «منظور زمینها، کوه ها، درّه ها و بستر رودخانه ها (و تمامى موجودات) مى باشد.» سپس امام(ع) به فرشى که زیر پایش گسترده بود نظرى افکند فرمود: «حتّى این فرش هم از امورى بوده که خدا به آدم تعلیم داد
همچنین استعداد نامگذارى اشیا را به او ارزانى داشت تا بتواند اشیا را نامگذارى کند و در مورد احتیاج با ذکر نام آنها را بخواند.
«
بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: اگر راست مى گویید، اسامى اینها را به من خبر دهید» (ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلاَئِکَةِ فَقَالَ أَنْبِـُونِى بِأَسْمَاءِ هَـؤُلاَءِ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ).
(
آیه 32) فرشتگان که داراى چنان احاطه علمى نبودند، در برابر این آزمایش فرو ماندند. بدین رو «عرض کردند: منزّهى تو! ما چیزى جز آنچه به ما تعلیم داده اى، نمى دانیم» (قَالُوا سُبْحَانَکَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا).
«
تو دانا و حکیمى» (إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ).
(
آیه 33) در اینجا نوبت به آدم رسید که در حضور فرشتگان اسامى موجودات و اسرارشان را شرح دهد. «(خداوند) فرمود: اى آدم! آنان را از اسامى (و اسرار) این موجودات آگاه کن» (قَالَ یَا ءَادَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ).
«
هنگامى که آنان را آگاه کرد (خداوند) فرمود: آیا به شما نگفتم که من، غیب آسمانها و زمین را مى دانم؟ و نیز مى دانم آنچه را شما آشکار مى کنید، و آنچه را پنهان مى داشتید» (فَلَمَّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ قَالَ أَلَمْ أَقُلْ لَکُمْ إِنِّى أَعْلَمُ غَیْبَ السَّمَـوَاتِ وَالاَْرْضِ وَ أَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَ مَا کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ).
در اینجا فرشتگان در برابر معلومات وسیع این انسان سر تسلیم فرود آوردند و بر آنها آشکار شد که لایق خلافت زمین تنها اوست.
در اینکه خداوند چگونه این علوم را به آدم تعلیم نمود، باید بگوییم تعلیم در اینجا جنبه تکوینى داشت. یعنى خدا این آگاهى را در نهاد و سرشت آدم قرار داده بود و در مدّت کوتاهى آن را بارور ساخت.
اطلاق واژه «تعلیم» در قرآن به تعلیم تکوینى، در جاى دیگر نیز آمده است. در آیه 4 سوره الرّحمن مى فرماید: «عَلَّمَهُ الْبَیَانَ» (به او بیان را آموخت.) این تعلیم را خداوند در مکتب آفرینش به انسان داده و معنى آن استعداد ویژگى فطرى است که در نهاد انسانها قرار داده تا بتوانند سخن بگویند.
اکنون این سؤال پیش مى آید که اگر این علوم را به فرشتگان نیز تعلیم مى نمود آنها همین فضیلت آدم را پیدا مى کردند. باید توجّه داشت که ملائکه آفرینش خاصى داشتند که استعداد فراگیرى این همه علوم در آنها نبود بلکه براى هدف دیگرى آفریده شده بودند. فرشتگان بعد از این آزمایش واقعیت را دریافتند و پذیرفتند گرچه در آغاز فکر مى کردند براى این هدف نیز آمادگى دارند ولى خداوند با آزمایش علم اسماء تفاوت آنها را با آدم روشن ساخت.

  
آدم در بهشت
(
آیه 34) قرآن در تعقیب بحثهاى گذشته پیرامون مقام و عظمت انسان به فصل دیگرى از این بحث پرداخته مى گوید: «و (یاد کن) هنگامى را که به فرشتگان گفتیم: براى آدم سجده و خضوع کنید» (وَ إِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِکَةِ اسْجُدُوا لاَِدَمَ). «همگى سجده کردند جز ابلیس که سر باز زد و تکبّر ورزید» (فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلِیسَ أَبَى وَاسْتَکْبَرَ).
او استکبار کرد «و (به خاطر نافرمانى و تکبّرش) از کافران شد» (وَ کَانَ مِنَ الْکَافِرِینَ).
آیه فوق سند زنده و گواه روشنى بر شرافت انسان و عظمت مقام اوست که پس از تکمیل خلقتش تمام فرشتگان مأمور مى شوند در برابر این آفرینش بزرگ سر تعظیم فرود آورند. به راستى کسى که لایق مقام خلافت الهى و نمایندگى او در زمین است شایسته هر نوع احترامى است.
ما در برابر انسانى که چند فرمول علمى را مى داند چه اندازه کرنش مى کنیم، پس چگونه است حال نخستین انسان با آن معلومات سرشار از جهان هستى.

  
نکته ها:

  1.
چرا ابلیس مخالفت کرد
مى دانیم «شیطان» اسم جنس است شامل نخستین شیطان و همه شیطانها مى شود ولى «ابلیس» اسم خاص است و اشاره به شیطانى است که اغواگر آدم شد. او ـ طبق صریح آیات قرآن ـ از جنس فرشتگان نبود بلکه در صف آنها قرار داشت. او از طایفه جنّ بود که مخلوق مادّى است.
انگیزه او در این مخالفت، کبر و غرور و تعصّب خاصى بود که بر فکرش چیره شد. او مى پنداشت که از آدم برتر است و علّت کفر او نیز همین بود که فرمان حکیمانه پروردگار را نادرست شمرد. نه تنها عملا عصیان کرد از نظر اعتقاد نیز معترض بود. به این ترتیب خودبینى و خودخواهى، محصول یک عمر ایمان و عبادت او را بر باد داد و آتش به خرمن هستى او افکند. کبر و غرور از این آثار بسیار دارد.
جمله «کان من الکافرین» نشان مى دهد که او قبل از این فرمان نیز خطّ خود را از مسیر فرشتگان و اطاعت فرمان پروردگار جدا کرده بود و فکر استکبار در سر مى پروراند.

  2.
آیا سجده براى خدا بود یا آدم
بى شک «سجده» به معنى «پرستش» براى خداست و معنى توحید عبادت همین است که غیر از خدا را پرستش نکنیم. بنابراین جاى تردید نخواهد بود که فرشتگان براى آدم سجده پرستش نکردند بلکه سجده براى خدا بود و به خاطر آفرینش چنین موجود شگرفى. یا اینکه براى آدم سجده کردند امّا سجده به معنى «خضوع» نه پرستش.
از امام علىّ بن موسى الرّضا(ع) روایت شده است: «سجده فرشتگان، پرستش خداوند از یک سو و اکرام و احترام آدم از سوى دیگر بود چراکه ما در صلب آدم بودیم
(
آیه 35) بعد از این ماجرا و ماجراى آزمایش فرشتگان، به آدم دستور داده شد او و همسرش در بهشت سکنى گزیند. قرآن مى فرماید: «و گفتیم تو اى آدم! با همسرت در بهشت سکونت کن و از (نعمتهاى) آن، از هرجا مى خواهید، گوارا بخورید» (وَ قُلْنَا یَا ءَادَمُ اسْکُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُکَ الْجَـنَّةَ وَ کُلاَ مِنْهَا رَغَدًا حَیْثُ شِئْتُمَا).(1)
«(
امّا) نزدیک این درخت نشوید; که از ستمگران خواهید شد» (وَ لاَتَقْرَبَا هَـذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَکُونَا مِنَ الْظَّالِمِینَ).
از آیات قرآن استفاده مى شود که آدم براى زندگى روى زمین آفریده شده بود ولى در آغاز، خداوند او را در بهشت که یکى از باغهاى پرنعمت این جهان بود، ساکن نمود.
شاید علّت این بوده که آدم با زندگى کردن روى زمین آشنایى نداشت و تحمّل زحمتهاى آن بدون مقدّمه براى او مشکل بود. او در این محیط باید تکامل یابد و بداند زندگى روى زمین همراه با برنامه ها و تکالیف و مسؤولیتهاست که انجام صحیح آنها باعث سعادت و تکامل و بقاى نعمت و سرباز زدن از آن سبب رنج و ناراحتى است.
این یک سلسله تعلیمات لازم بود که باید فراگیرد و با داشتن این آمادگى به روى زمین قدم بگذارد.
(
آیه 36) در اینجا «آدم» در برابر فرمان الهى درباره خوددارى از درخت ممنوع قرار گرفت ولى شیطان اغواگر که سوگند یاد کرده بود که دست از گمراه کردن آدم و فرزندانش برندارد، به وسوسه گرى مشغول شد. قرآن مى فرماید: «پس شیطان موجب لغزش آنها از بهشت شد; و آنان را از آنچه در آن بودند، بیرون کرد» (فَأَزَلَّهُمَاالشَّیْطَانُ عَنْهَا فَأَخْرَجَهُمَا مِمَّا کَانَا فِیهِ).
آرى از بهشتى که کانون آرامش و آسایش و دور از درد و رنج بود، بر اثر فریب شیطان اخراج شدند.
قرآن مى فرماید: «و (در این هنگام) به آنها گفتیم: همگى (به زمین) فرود آیید، در حالى که بعضى دشمن دیگرى خواهید بود» (وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُکُمْ لِبَعْض عَدُوٌّ).
منظور از هبوط و نزول آدم به زمین، نزول مقامى است نه مکانى. یعنى از مقام ارجمند خود و از آن بهشت سرسبز پایین آمد.
«
و براى شما در زمین، تا مدّت معیّنى قرارگاه و وسیله بهره بردارى خواهد بود» (وَ لَکُمْ فِى الاَْرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتَاعٌ اِلَى حِین).
آدم متوجّه شد راستى به خویشتن ستم کرده و از محیط آرام و پرنعمت بهشت، به خاطر تسلیم شدن در برابر وسوسه هاى شیطان بیرون رانده شده.
درست است که آدم معصوم از گناه بود ولى هرگاه ترک أولى از پیامبر سرزند، خداوند نسبت به او سخت مى گیرد همانند گناهى که از افراد عادى سر بزند. و این جریمه سنگینى بود که آدم در برابر آن نافرمانى پرداخت.
 
 

1. «
رغد» به معنى فراوان، گسترده و گوارا است. جمله «حیث شئتما» اشاره به این است که از هر جاى بهشت یا از هر نوع از میوه ها که میل داشتید استفاده کنید.
 

  
نکته ها:

  1.
بهشت آدم کدام بهشت بود
ظاهر این است که بهشت موعود نیکان و پاکان نبود بلکه یکى از باغهاى پرنعمت و روح افزاى یکى از مناطق سرسبز زمین بوده است زیرا بهشت موعود قیامت نعمت جاودانى است که در آیات بسیارى از قرآن به جاودانگى آن اشاره شده و بیرون رفتن از آن ممکن نیست. دوم اینکه ابلیسِ آلوده و بى ایمان را در آن بهشت راهى نخواهد بود. سوم اینکه در روایاتى که از سوى اهل بیت(ع) به ما رسیده این موضوع صریحاً آمده است.
یکى از راویان حدیث مى گوید: از امام صادق(ع) راجع به بهشت آدم پرسیدم. امام (ع) فرمود: «باغى از باغهاى دنیا بود که خورشید و ماه بر آن مى تابید و اگر بهشت جاودان بود هرگز آدم از آن رانده نمى شد

  2.
مقصود از شیطان در قرآن چیست
واژه «شیطان» از ماده «شطن» گرفته شده و شاطن به معنى خبیث و پست آمده است. شیطان به موجود سرکش و متمرّد اطلاق مى شود اعم از انسان یا جن و یا جنبندگان دیگر و به معنى روح شریر و دور از حق نیز آمده است.
باید دانست که «شیطان» به هر موجود موذى و منحرف کننده و طاغى و سرکش، خواه انسانى یا غیرانسانى مى گویند و ابلیس نام آن شیطان است که آدم را فریب داد و اکنون با لشکر و جنود خود در کمین آدمیان است.
از موارد استعمال این کلمه در قرآن نیز بر مى آید که شیطان به موجود موذى و مضر گفته مى شود. موجودى که از راه راست برکنار بوده و درصدد آزار دیگران است. موجودى که سعى مى کند ایجاد دودستگى نماید و اختلاف و فساد ایجاد کند. در آیه 91 سوره مائده مى فرماید: «شیطان مى خواهد در میان شما عداوت و کینه ایجاد کند
از طرفى مى بینیم که در قرآن نیز شیطان به موجود خاصى اطلاق نشده بلکه به انسانهاى شرور و مفسد نیز اطلاق گردیده است. در آیه 112 سوره أنعام مى فرماید: «این چنین در برابر هر پیامبرى، دشمنى از شیاطین انس و جن قرار دادیم

  3.
خدا چرا شیطان را آفرید
اگر شیطان موجود اغواگر است چرا آفریده شد و فلسفه وجود او چیست؟ خداوند شیطان را، شیطان نیافرید. به این دلیل که سالها همنشین فرشتگان و برفطرت پاک بود سپس از آزادى سوءاستفاده کرد و بناى طغیان و سرکشى گذارد.
دوم اینکه از نظر سازمان آفرینش، وجود شیطان براى افراد باایمان و کسانى که مى خواهند راه حق را بپویند زیانبخش نیست بلکه وسیله پیشرفت و تکامل است چه اینکه پیشرفت و ترقّى و تکامل، همواره در میان تضادها صورت مى گیرد.

  
بازگشت آدم به سوى خدا
(
آیه 37) بعد از ماجراى وسوسه ابلیس و دستور خروج آدم از بهشت، آدم به فکر جبران خطاى خویش افتاد و با تمام جان و دل متوجّه پروردگار شد. لطف خدا به یارى او شتافت و چنانکه قرآن در این آیه مى گوید: «سپس آدم از پروردگارش کلماتى دریافت داشت; (و با آنها توبه کرد.) و خداوند توبه او را پذیرفت» (فَتَلَقَّى ءَادَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِمَات فَتَابَ عَلَیْهِ).
«
چراکه او توبه پذیر و مهربان است» (إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ).
«
توبه» به معنى بازگشت است و در لسان قرآن به معنى بازگشت از گناه مى آید زیرا هر گناهکارى در حقیقت از پروردگارش فرار کرده، هنگامى که توبه مى کند به سوى او بازمى گردد.
خداوند نیز در حالت عصیان بندگان، گویى از آنها روى گردان مى شود، هنگامى که خداوند به توبه توصیف مى شود، مفهومش این است که نظر لطف و رحمت و محبّتش را به آنها بازمى گرداند.
معروف این است که «کلمات» و سخنانى را که خدا براى توبه به آدم تعلیم داد، جملات سوره أعراف آیه 23 مى باشد. «گفتند: پروردگارا! ما به خویشتن ستم کردیم; و اگر ما را نبخشى و بر ما رحم نکنى، از زیانکاران خواهیم بود
بعضى گفته اند منظور از کلمات، این دعا بوده است:
اللّهمّ لا إله إلاّ أنت سبحانک و بحمدک ربّ إنّى ظلمتُ نفسى فاغفرلى إنّک خیر الغافرین.
اللّهمّ لا إلهَ إلاّ أنت سبحانک و بحمدک ربّ إنّى ظلمتُ نفسى فارحمنى إنّک خیر الرّاحمین.
اللّهمّ لا إله إلاّ أنت سبحانک و بحمدک ربّ إنّى ظلمتُ نفسى فتب علىّ إنّکَ أنت التّوّاب الرّحیم.
در روایات متعدّدى که از طریق اهل بیت(ع) وارد شده مى خوانیم که مقصود از «کلمات» تعلیم اسماء بهترین مخلوقات خدا یعنى محمّد و على و فاطمه و حسن و حسین(ع) بوده است. آدم با توسّل به این کلمات از درگاه خداوند تقاضاى بخشش نمود و خدا او را بخشید.
تفسیرهاى فوق منافاتى با هم ندارند.
(
آیه 38) توبه آدم پذیرفته شد ولى اثر وضعى کار او که هبوط به زمین بود، تغییر نیافت. قرآن مى فرماید: «گفتیم: همگى از آن، فرود آیید! هرگاه هدایتى از طرف من براى شما آمد، کسانى که از آن پیروى کنند، نه ترسى بر آنهاست، و نه غمگین شوند» (قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْهَا جَمِیعًا فِإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّى هُدًى فَمَنْ تَبِـعَ هُدَاىَ فَلاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاَ هُمْ یَحْزَنُونَ).
(
آیه 39) «و کسانى که کافر شدند، و آیات ما را دروغ پنداشتند اهل دوزخند; و همیشه در آن خواهند بود» (وَالَّذِینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِـَایَاتِنَا أُولَـئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ).
 

  
یاد نعمتهاى خدا
(
آیه 40) از آنجا که داستان نجات بنى اسرائیل از چنگال فرعونیان و خلافت آنها در زمین سپس فراموش کردن پیمان الهى و گرفتار شدن به رنج و بدبختى شباهت زیادى به داستان آدم دارد، خداوند در این آیه روى سخن را به بنى اسرائیل کرده مى گوید: «اى فرزندان اسرائیل، نعمت مرا، که به شما ارزانى داشتم به یاد آورید و به پیمانى که با من بسته اید وفا کنید تا من نیز به پیمان شما وفا کنم، و (در راه انجام وظیفه و عمل به پیمانها) تنها از من بترسید!» (یَا بَنِى إِسْرَائِیلَ اذْکُرُوا نِعْمَتِىَ الَّتِى أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ وَ أَوْفُوا بِعَهْدِى أُوفِ بِعَهْدِکُمْ وَ إِیَّاىَ فَارْهَبُونِ).(1)
در حقیقت، این سه دستور (یادآورى نعمتهاى الهى، وفاى به عهد پروردگار و نافرمانى او) اساس تمام برنامه هاى الهى را تشکیل مى دهد.
جمله «إیّاى فارهبون» تأکیدى است بر این مطلب که در راه وفاى به پیمانهاى الهى و اطاعت فرمانش از هیچ چیز و هیچ کس نباید ترسید. این انحصار را از کلمه «ایّاى» که مقدّم بر جمله «فارهبون» است، استفاده مى کنیم.
 
 

1.
در اینکه پیمانهاى خدا با یهود چه بوده رک: آیه 83 و 84 همین سوره و آیه 12 سوره مائده.

  
چرا یهودیان را بنى اسرائیل مى گویند
اسرائیل یکى از نامهاى یعقوب، پدر یوسف مى باشد. در علّت نامگذارى یعقوب به این نام، مورّخان غیرمسلمان مطالبى گفته اند که با خرافات آمیخته است.
قاموس کتاب مقدّس مى نویسد: «اسرائیل به معنى کسى است که بر خدا مظفر گشت!» وى مى افزاید: «این کلمه لقب یعقوب بن اسحاق است که در هنگام مصارعه (کشتى گرفتن) با فرشته خدا به آن ملقّب گردید
دانشمندان ما مانند مفسّر معروف، «طبرسى» در مجمع البیان در این باره مى نویسد: «اسرائیل همان یعقوب فرزند اسحاق پسر ابراهیم(ع) است... .» او مى گوید: «اسر به معنى عبد و ئیل به معنى اللّه است و این کلمه مجموعاً معنى عبداللّه را مى بخشد
بدیهى است داستان کشتى گرفتن اسرائیل با فرشته خداوند یا با خود خداوند که در تورات تحریف یافته کنونى دیده مى شود، یک داستان ساختگى و کودکانه است که از شأن یک کتاب آسمانى به دور است. و این خود، یکى از مدارک تحریف تورات کنونى است.

  
شأن نزول:
(
آیه 41) از امام باقر(ع) روایت شده است: حىّ بن اخطب، کعب بن اشرف و جمعى دیگر از یهود، هر سال مجلس میهمانى از طرف یهودیان براى آنها ترتیب داده مى شد. آنان حتّى راضى نبودند که این منفعت مختصر به خاطر قیام پیامبر اسلام(ص) از میان برود. به این دلیل ـ و دلایل دیگر ـ آیات تورات را که در زمینه اوصاف پیامبر(ص) بود، تحریف کردند. این همان «ثمن قلیل» و بهاى کم است که قرآن در این آیه به آن اشاره مى نماید.

  
تفسیر: سودپرستى یهود
به دنبال پیمانى که خداوند از یهود گرفته بود و از جمله آن پیمان ایمان به پیامبران الهى و اطاعت فرمانهاى او بود، در این آیه و دو آیه بعد به نه بخش از دستورهایى که به یهود داده شده اشاره مى کند. نخست مى فرماید: «و به آنچه نازل کرده ام ]= قرآن[ ایمان بیاورید; که نشانه هاى آن، با آنچه در کتابهاى شماست مطابقت دارد» (وَ ءَامِنُوا بِمَا أَنْزَلْتُ مُصَدِّقًا لِمَا مَعَکُمْ).
اکنون که مى بینید صفات این پیامبر و ویژگیهاى قرآن کاملا منطبق بر بشاراتى است که در کتب آسمانى شما آمده و با آن هماهنگى دارد چرا به آن ایمان نمى آورید؟
سپس مى گوید: «و نخستین کافر به آن نباشید» (وَ لاَ تَکُونُوا أَوَّلَ کَافِر بِهِ).
یعنى اگر مشرکان و بت پرستان عرب کافر شوند جاى تعجّب نیست، عجیب کفر و انکار شماست که اهل کتابید و در کتاب آسمانى شما بشارات ظهور چنین پیامبرى داده شده است.
آرى بسیارى از یهودیان مردمى لجوجند و اگر این لجاجت نبود باید خیلى زودتر از دیگران ایمان آورده باشند.
در سومین جمله مى گوید: «و آیات مرا به بهاى ناچیزى نفروشید» و به خاطر درآمد مختصرى، نشانه هاى قرآن و پیامبر اسلام را که در کتب شما موجود است، پنهان نکنید (وَ لاَ تَشْتَرُوا بِـَایَاتِى ثَمَنًا قَلِیلاً).
در چهارمین دستور مى گوید: «و تنها از من (و مخالفت دستورهایم) بترسید» (نه از مردم)! (وَ إِیَّاىَ فَاتَّقُونِ).
از این نترسید که روزى شما قطع شود و از این نترسید که جمعى از متعصّبان یهود بر ضدّ شما سران قیام کنند، تنها از مخالفت فرمان من بترسید.
(
آیه42) در پنجمین دستور مى فرماید: «و حق را با باطل نیامیزید» (وَ لاَ تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ).
در ششمین دستور از کتمان حق نهى کرده مى گوید: «و حقیقت را با اینکه مى دانید کتمان نکنید» (وَ تَکْتُمُوا الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ).
(
آیه 43) سرانجام هفتمین و هشتمین و نهمین دستور را بازگو مى کند مى فرماید: «و نماز را به پا دارید و زکات را بپردازید، و همراه رکوع کنندگان رکوع کنید و نماز را با جماعت بگزارید» (وَ أَقِیمُوا الصَّلَوةَ وَ ءَاتُوا الزَّکَوةَ وَارْکَعُوا مَعَ الرَّاکِعِینَ).
قابل توجّه اینکه نمى گوید نماز بخوانید، مى گوید: «أقیموا الصّلوة» (نماز را به پا دارید). یعنى تنها خودتان نمازخوان نباشید بلکه چنان کنید که آیین نماز در جامعه انسانى برپا شود و مردم با عشق و علاقه به سوى آن بیایند.
 
بعضى از مفسّران گفته اند: تعبیر «أقیموا» اشاره به این است که نماز شما فقط اذکار و اوراد نباشد بلکه آن را به طور کامل به پا دارید که مهم ترین رکن آن حضور قلب در پیشگاه خدا و تأثیر نماز در روح و جان آدمى است.
در این سه دستور اخیر، نخست پیوند فرد با خالق (نماز) بیان شده سپس پیوند با مخلوق (زکات) و سرانجام پیوند همه مردم با هم در راه خدا.
 

  
به دیگران توصیه مى کنید امّا خودتان چرا
(
آیه 44) علما و دانشمندان یهود قبل از بعثت محمّد(ص) مردم را به ایمان به وى دعوت مى کردند و بعضى از علماى یهود به بستگان خود ـ که اسلام آورده بودند ـ توصیه مى کردند به ایمان خویش باقى بمانند ولى خودشان ایمان نمى آوردند. بدین رو قرآن آنها را بر این کار مذمّت کرده مى گوید: «آیا مردم را به نیکى (و ایمان به پیامبرى که صفات او آشکارا در تورات آمده) دعوت مى کنید، امّا خودتان را فراموش مى نمایید» (أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ).
«
با اینکه شما کتاب (آسمانى) را مى خوانید؟! آیا نمى اندیشید؟!» (وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ الْکِتَابَ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ).
علماى یهود از این مى ترسیدند که اگر به رسالت پیامبر اسلام(ص) اعتراف کنند کاخ ریاستشان فرو ریزد و عوام یهود به آنها اعتنا نکنند. از این رو صفات پیامبر اسلام(ص) را که در تورات آمده بود دگرگون جلوه دادند.
اصولا یک برنامه اساسى به خصوص براى علما و مبلّغین این است که بیش از سخن، مردم را با عمل خود تبلیغ کنند همان گونه که در حدیث معروف از امام صادق(ع) مى خوانیم: «مردم را با عمل خود به نیکیها دعوت کنید نه با زبان خود
(
آیه 45) قرآن براى اینکه انسان بتواند بر امیال و خواسته هاى دل پیروز گردد و حبّ جاه و مقام را از سر بیرون کند، در این آیه مى گوید: «از صبر و نماز یارى جویید» و با استقامت و مهار هوسهاى درونى و توجّه به پروردگار، نیرو بگیرید (وَاسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلَوةِ).
 
سپس مى افزاید: «و این کار، جز براى خاشعان، گران است» (وَ إِنَّهَا لَکَبِیرَةٌ إِلاَّ عَلَى الْخَاشِعِینَ).
(
آیه 46) در این آیه خاشعان را چنین معرّفى مى کند: «آنها کسانى هستند که مى دانند دیدارکننده پروردگار خویشند و به سوى او بازمى گردند» (الَّذِینَ یَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاَقُوا رَبِّهِمْ وَ أَنَّهُمْ إِلَیْهِ رَاجِعُونَ).
«
یظنّون» از ماده «ظن» گاه به معنى گمان و گاه به معنى یقین مى آید. در اینجا به معنى ایمان و یقین قطعى است زیرا ایمان به لقاء اللّه، حالت خداترسى و احساس مسؤولیت را در انسان ایجاد مى نماید. این یکى از آثار تربیتى ایمان به معاد است که انسان را به انجام مسؤولیتها و حق و عدالت دعوت مى کند.

  
نکته ها:

  1.
لقاءاللَّه چیست
تعبیر «لقاءاللّه» بارها در قرآن مجید آمده است که به معنى حضور در صحنه قیامت مى باشد. منظور از «لقاء» و ملاقات خداوند، ملاقات حسّى مانند ملاقات افراد بشر با یکدیگر نیست چراکه خداوند نه جسم است و نه رنگ و مکان دارد که با چشم دیده شود بلکه منظور یا مشاهده آثار قدرت خداوند در صحنه قیامت و پاداشها و کیفرها و نعمتها و عذابهاى اوست یا به معنى یک نوع شهود باطنى و قلبى است زیرا انسان گاه به جایى مى رسد که گویى خدا را با چشم دل در برابر خود مشاهده مى کند به طورى که تردیدى براى او باقى نمى ماند.
این حالت ممکن است بر اثر پاکى و تقوا و عبادت و تهذیب نفس، در این دنیا براى گروهى پیدا شود. ولى این حالت شهود باطنى در قیامت براى همگان پیدا مى شود چراکه آثار عظمت و قدرت خدا در آنجا چنان آشکار است که هر کوردلى ایمان قطعى پیدا مى کند.

  2.
راه پیروزى بر مشکلات
براى پیشرفت و پیروزى بر مشکلات دو رکن اساسى لازم است: یکى پایگاه نیرومند درونى و دیگر تکیه گاه محکم برونى. در آیات فوق به این دو رکن اساسى با تعبیر «صبر» و «صلوة» اشاره شده است. صبر حالت استقامت و شکیبایى در برابر مشکلات است و نماز پیوند با خدا و وسیله ارتباطى است با این تکیه گاه محکم. در حدیثى امام صادق(ع) فرمود: «هنگامى که با غمى از غم هاى دنیا روبه رو مى شوید، وضو گرفته، به مسجد بروید، نماز بخوانید و دعا کنید زیرا خداوند دستور داده وَاسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلَوةِ
 

  
خیالهاى باطل یهود
(
آیه 47) در این آیه بار دیگر خداوند روى سخن را به بنى اسرائیل کرده و نعمتهاى خدا را به آنها یادآور مى شود مى فرماید: «اى بنى اسرائیل، نعمت مرا، که به شما ارزانى داشتم به خاطر بیاورید» (یَا بَنِى إِسْرَائِیلَ اذْکُرُوا نِعْمَتِىَ الَّتِى أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ).
این نعمتها دامنه گسترده اى دارد، از نعمت هدایت و ایمان گرفته تا رهایى از چنگال فرعونیان و بازیافتن عظمت و استقلال، همه را شامل مى شود.
سپس از میان این نعمتها به نعمت فضیلت و برترى یافتن بر مردم زمان خودشان که ترکیبى از نعمتهاى مختلف است، اشاره کرده مى گوید: «و (نیز به یاد آورید که) من، شما را بر جهانیان، برترى بخشیدم» (وَ أَنِّى فَضَّلْتُکُمْ عَلَى الْعَالَمِینَ).
(
آیه 48) در این آیه، قرآن بر خیالهاى باطل یهود خطّ بطلان مى کشد زیرا آنها معتقد بودند که چون نیاکان و اجدادشان پیامبران خدا بودند آنها را شفاعت خواهند کرد، یا گمان مى کردند مى توان براى گناهان فدیه و بدل تهیّه نمود همان گونه که در این جهان متوسّل به رشوه مى شدند.
آیه مى فرماید: «و از روزى بترسید که کسى مجازات دیگرى را نمى پذیرد» (وَاتَّقُوا یَوْمًا لاَ تَجْزِى نَفْسٌ عَنْ نَفْس شَیْـًا).
«
و نه از او شفاعت پذیرفته مى شود» (وَ لاَیُقْبَلُ مِنْهَا شَفَاعَةٌ).
 
«
و نه غرامت از او قبول خواهد شد» (وَ لاَیُؤْخَذُ مِنْهَا عَدْلٌ).
«
و نه یارى مى شوند» (وَ لاَهُمْ یُنْصَرُونَ).
خلاصه حاکم و قاضى آن صحنه کسى است که جز عمل پاک را قبول نمى کند. در آیه 88 و 89 سوره شعراء مى فرماید: «در آن روز که مال و فرزندان سودى نمى بخشد، مگر کسى که با قلب سلیم به پیشگاه خدا آید
در حقیقت، آیه فوق اشاره به این است که در این دنیا چنین معمول است که براى نجات مجرمان از مجازات از راه هاى مختلفى وارد مى شوند: گاه کسى جریمه دیگرى را مى پذیرد و آن را ادا مى کند. اگر این معنى ممکن نشد متوسّل به شفاعت مى گردد و اشخاصى را برمى انگیزد که از او شفاعت کنند. باز اگر این هم نشد سعى مى کنند که با پرداخت غرامت خود را آزاد سازند.
اینها راه هاى مختلف فرار از مجازات در دنیاست، ولى قرآن مى گوید اصول حاکم بر مجازاتها در قیامت به کلّى از این امور جداست، تنها راه نجات، پناه بردن به سایه ایمان و تقوا و استمداد از لطف پروردگار است.
بررسى عقاید بت پرستان یا منحرفین اهل کتاب نشان مى دهد که این گونه افکار خرافى درمیان آنها کم نبوده است. مثلا در بعضى از مناطق مصر بعضى از مردم وجه نقدى به غسل دهنده میت مى دادند و آن را اجرت نقل و انتقال به بهشت مى نامیدند. در حالات یهود نیز مى خوانیم که براى کفّاره گناهانشان قربانى مى کردند، اگر دسترسى به قربانى بزرگ نداشتند یک جفت کبوتر قربانى مى کردند.
 

  
قرآن و مسأله شفاعت(1)
بى شک مجازاتهاى الهى ـ چه در این جهان و چه در قیامت ـ جنبه انتقامى ندارد بلکه ضامن اجرا براى اطاعت از قوانین و در نتیجه پیشرفت و تکامل انسانهاست. بنابراین هر چیز که این ضامن اجرا را تضعیف کند باید از آن احتراز جست تا جرأت و جسارت بر گناه در مردم پیدا نشود.
از سوى دیگر، نباید راه بازگشت و اصلاح را به کلّى بر روى گناهکاران بست بلکه باید به آنها امکان داد که خود را اصلاح کنند و به سوى خدا و پاکى و تقوا بازگردند.
«
شفاعت» در معنى صحیح آن براى حفظ همین تعادل و وسیله اى است براى بازگشت گناهکاران و آلودگان و در معنى غلط و نادرستش موجب تشویق و جرأت بر گناه است.
کسانى که جنبه هاى مختلف شفاعت و مفاهیم صحیح آن را از هم تفکیک نکرده اند، گاه آن را با توصیه و پارتى بازى در برابر سلاطین و حاکمان ظالم برابر مى دانند، و گاه ـ مانند وهّابیان ـ آیه فوق را که مى گوید: «و نه از او شفاعت پذیرفته مى شود.» بدون توجّه به آیات دیگر، دستاویز قرار داده و شفاعت را انکار کرده اند.
 

1.
کلمه «شفاعت» از ریشه «شفع»، به معنى جفت و «ضَمُّ الشَىْءِ إِلَى مِثْلِهِ» گرفته شده و نقطه مقابل آن «وتر» به معنى فرد است، سپس به ضمیمه شدن شخص برتر و قوى تر براى کمک به فرد ضعیف تر اطلاق گردیده است.

  
شرایط شفاعت
آیات شفاعت به خوبى نشان مى دهد که این مسأله از نظر منطق اسلام داراى قیود و شرایطى از نظر جرمى که درباره آن شفاعت مى شود از یک سو، شخص شفاعت شونده از سوى دیگر و شخص شفاعت کننده از سوى سوم است که چهره اصلى شفاعت و فلسفه آن را روشن مى سازد. مثلا گناهانى مانند ظلم و ستم از دایره شفاعت بیرون شمرده شده و قرآن مى گوید ظالمان «شفیع مطاعى» ندارند.
از طرف دیگر، طبق آیه 28 سوره انبیاء تنها کسانى مشمول بخشودگى از طریق شفاعت مى شوند که به مقام «ارتضاء» رسیده اند و طبق آیه 87 سوره مریم داراى «عهد الهى» هستند.
این دو عنوان، همان گونه که از مفهوم لغوى آنها و از روایاتى که در تفسیر این آیات وارد شده استفاده مى شود، به معنى ایمان به خدا و حساب و میزان و پاداش و کیفر، اعتراف به حسنات و سیّئات (نیکى اعمال نیک و بدى اعمال بد) و گواهى به درستى تمام مقرّراتى است که از سوى خدا نازل شده، ایمانى که در فکر و سپس در زندگى آدمى انعکاس یابد و نشانه اش این است که خود را از صف ستمگران که هیچ اصل مقدّسى را به رسمیت نمى شناسند، بیرون آورد و به تجدیدنظر در برنامه هاى خود وا دارد.
در مورد شفاعت کنندگان نیز این شرط را ذکر کرده که باید گواه بر حق باشند (إِلاَّ مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ)(1).
به این ترتیب، شفاعت شونده باید نوعى ارتباط و پیوند با شفاعت کننده بر قرار سازد، پیوندى از طریق توجّه به حق و گواهى قولى و فعلى به آن، که این نیز عامل دیگرى براى سازندگى و بسیج نیروها در مسیر حق است.
 

  
نعمت آزادى
(
آیه 49) این آیه به یکى دیگر از نعمتهایى که خداوند به بنى اسرائیل ارزانى داشته اشاره مى کند و آن نعمت آزادى از چنگال ستمکاران است. مى فرماید: «و (نیز به یاد آورید) آن زمان که شما را از چنگال فرعونیان رهایى بخشیدیم» (وَ إِذْ نَجَّیْنَاکُمْ مِنْ ءَالِ فِرْعَوْنَ).
«
که همواره شما را به بدترین صورت آزار مى دادند» (یَسُومُونَکُمْ سُوءَ الْعَذَابِ).
«
پسران شما را سر مى بریدند، و زنان شما را (براى کنیزى) زنده نگه مى داشتند» (یُذَبِّحُونَ أَبْنَاءَکُم وَ یَسْتَحْیُونَ نِسَاءَکُمْ).
«
و در اینها، آزمایش بزرگى از طرف پروردگارتان براى شما بود» (وَ فِى ذلِکُمْ بَلاَءٌ مِنْ رَبِّکُمْ عَظِیمٌ).
«
یسومون» فعل مضارع از ماده «سوم» به معنى دنبال چیزى رفتن است و چون فعل مضارع معناى دوام و استمرار را مى بخشد درمى یابیم که بنى اسرائیل به طور مداوم زیر شکنجه فرعونیان بوده اند.
قرآن این موضوع را یک آزمایش بزرگ، براى بنى اسرائیل مى شمرد ـ یکى از معانى بلاء آزمایش است.
این احتمال نیز وجود دارد که بلاء در اینجا به معنى مجازات باشد زیرا بنى اسرائیل پیش از آن، قدرت و نعمت فراوان داشتند و کفران کردند و خدا آنها را مجازات کرد.

  
بردگى دختران در آن روز و امروز
قرآن زنده گذاردن دختران و سربریدن پسران بنى اسرائیل را عذاب مى خواند و آزادى از این شکنجه را نعمت مى شمارد. گویا مى خواهد هشدار دهد که انسانها باید سعى کنند آزادى صحیح خویش را به هر قیمت که هست به دست آورند و حفظ نمایند. على(ع) در گفتار خود به این مطلب اشاره مى فرماید: «زنده بودن و زیردست بودن براى شما مرگ است و مرگ براى شما در راه به دست آوردن آزادى زندگى است
دنیاى امروز با گذشته این فرق را دارد که فرعون با استبداد مخصوص خود، پسران و مردان را از جمعیّت مخالفش مى گرفت و دختران آنها را آزاد مى گذارد ولى در دنیاى امروز زیر عناوین دیگرى روح مردانگى در افراد کشته مى شود و دختران به اسارت شهوات افراد آلوده درمى آیند.

  
نجات از چنگال فرعونیان
(
آیه 50) از آنجا که در آیه قبل به نجات بنى اسرائیل از چنگال فرعونیان اشاره شد، این آیه توضیحى بر چگونگى این نجات است. مى فرماید: «و (به خاطر بیاورید) هنگامى را که دریا را براى شما شکافتیم» (وَ إِذْ فَرَقْنَا بِکُمُ الْبَحْرَ).
«
و شما را نجات دادیم; و فرعونیان را غرق ساختیم; در حالى که شما تماشا مى کردید» (فَأَنْجَیْنَاکُمْ وَ أَغْرَقْنَا ءَالَ فِرْعَوْنَ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ).
ماجراى غرق شدن فرعونیان در دریا و نجات بنى اسرائیل از چنگال آنها در سوره هاى متعدّدى از قرآن آمده است از جمله: سوره اعراف آیه 136، أنفال آیه 54، إسراء آیه 103، شعراء آیه 63 و 66، زخرف آیه 55 و دخان آیه 17 به بعد.
 
در این سوره ها جزییات این ماجرا شرح داده شده ولى در این آیه فقط اشاره اى از نظر نعمت و لطف خداوند به بنى اسرائیل شده تا آنها را به پذیرش اسلام، آیین نجات بخش جدید، تشویق کند.
در ضمن این آیه درسى است براى انسانها که اگر در زندگى به خدا تکیه کنند، به آن نیروى بى زوال اعتماد داشته باشند و در مسیر صحیح از هیچ گونه کوشش و تلاش باز نایستند، در سخت ترین دقایق، خداوند یار و مددکار آنهاست.

کلمات کلیدی : تفسیر سوره بقره

نوشته شده توسط شاهین.م در ۱۳۸٩/۸/۱٤ و ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ

نظرات ()

مطالب پیشین

تلاوت تحقیق مجلسی محمد صدیق منشاوی 4
تلاوت مجلسی عبدالباسط 7
تفسیر نمونه / آیت الله مکارم شیرازی / سوره بقره آیه 100تا 150
تفسیر نمونه / آیت الله مکارم شیرازی / سوره بقره آیه 51 تا 100
تلاوت مجلسی عبدالباسط 6
تلاوت مجلسی عبدالباسط 5
تلاوت مجلسی محمد صدیق منشاوی 3
تلاوت مجلسی محمد صدیق منشاوی 2
تلاوت مجلسی عبدالباسط 4
تلاوت مجلسی محمد صدیق منشاوی 1

درباره



درباره :
پروفایل مدیر : شاهین.م

لوگوی ما
قرآن و عترت / دانلود / دانلود قرآن / تفسیر / سخنرانی


جستجو


صفحات وبلاگ



صفحه اصلي | پست الکترونيک | اضافه به علاقه مندي ها | ذخيره صفحه | طراح قالب

Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by goran-karim

Design By : wWw.Theme-Designer.Com